بازیکنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: احساسات فردی ورزشکار، یار، پا، رقیب، حریف فوتبالیست، فوتبال▼ کُشتیگیر، والیبالیست، ملیپوش، ژیمناست، دونده، اسکیباز، شناگر، تیرانداز، کمانگیر، کاراتهبا
بازیکنفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهآنکه در مسابقهای از قبیل فوتبال، والیبال، و مانندِ آن بازی میکند.
بازی کنلغتنامه دهخدابازی کن . [ ک ُ ] (نف مرکب ) بازی کننده . لاهی : بازی کن و چابک و طرب سازمالیده سرین وگردن افراز. نظامی .به چهر آفتابی به تن گلبنی به عقل خردمند بازی کنی . سعدی