قاصدلغتنامه دهخداقاصد. [ ص ِ ] (ع ص ) نعت فاعلی ازقصد. آهنگ کننده . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). قصدکننده . (مهذب الاسماء). || در اصطلاح فارسی مستعدقتل . (آنندراج ). آنکه قصد جان
قاصدفرهنگ انتشارات معین(ص ) [ ع . ] (اِفا.) 1 - قصدکننده . 2 - پیک پیاده که نامه یا پیغامی را به مقصد دوری می برد.
قاصد چرخلغتنامه دهخداقاصد چرخ . [ ص ِ دِ چ َ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) کنایه از ماه است . || کنایه از آفتاب هم هست . (برهان ).
قاصداًلغتنامه دهخداقاصداً. [ ص ِ دَن ْ ](ع ق ) عمداً. قصداً. از روی عمد و قصد : چو هستی است مقصد در او نیست گردم که از خود در آن قاصدا میگریزم .خاقانی .
قَاصِداًفرهنگ واژگان قرآنکلمه قصد به معناي وسط و ميانه است اين است که خيلي دور و طولاني نباشد ، بلکه براي مسافر آسان و نزديک باشد .
قاصد چرخلغتنامه دهخداقاصد چرخ . [ ص ِ دِ چ َ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) کنایه از ماه است . || کنایه از آفتاب هم هست . (برهان ).
پیکفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهقاصد؛ چاپار؛ نامهبر: ◻︎ کار پیکان نامه بردن دان و بس / پیک را کی نامهخوان دانستهاند (خاقانی: ۴۸۰).