فیروزلغتنامه دهخدافیروز. (اِخ ) دهی است از بخش لنگه ٔ شهرستان لار که در شوره زار واقع و دارای پانزده تن سکنه است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).
فیروزلغتنامه دهخدافیروز. (اِخ ) مطابق روایات مورخان اسلامی ازجمله ثعالبی ، نام یکی از پادشاهان سلسله ٔ اشکانی است ولی ظاهراً در این نام از چند جهت اشتباه صورت گرفته است : یکی این
فیروزلغتنامه دهخدافیروز. (اِخ ) مکنی به ابومخلد. او را الیاس نیز گفته اند. تابعی است . (یادداشت مؤلف ).
فیروز شدنلغتنامه دهخدافیروز شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) کامیاب شدن . پیروز شدن . (یادداشت مؤلف ) : هر کس که شود به مال دنیا فیروزدر چشم کسان بزرگ باشد شب و روز. خاقانی .رجوع به فیرو
فیروز آمدنلغتنامه دهخدافیروز آمدن . [ م َ دَ ] (مص مرکب ) پیروز آمدن . (فرهنگ فارسی معین ). پیروز شدن . رجوع به فیروز شدن و فیروز گشتن شود.
فیروز دیلمیلغتنامه دهخدافیروز دیلمی . [ زِ دَ ل َ ] (اِخ ) از جمله کسانی است که به حضور پیامبر اسلام رسیده و از صحابه ٔ وی شده است . (از فارسنامه ٔ ابن بلخی ). وی قاتل اسود عنسی است .
فیروز شدنلغتنامه دهخدافیروز شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) کامیاب شدن . پیروز شدن . (یادداشت مؤلف ) : هر کس که شود به مال دنیا فیروزدر چشم کسان بزرگ باشد شب و روز. خاقانی .رجوع به فیرو
فیروز آمدنلغتنامه دهخدافیروز آمدن . [ م َ دَ ] (مص مرکب ) پیروز آمدن . (فرهنگ فارسی معین ). پیروز شدن . رجوع به فیروز شدن و فیروز گشتن شود.
فیروز دیلمیلغتنامه دهخدافیروز دیلمی . [ زِ دَ ل َ ] (اِخ ) از جمله کسانی است که به حضور پیامبر اسلام رسیده و از صحابه ٔ وی شده است . (از فارسنامه ٔ ابن بلخی ). وی قاتل اسود عنسی است .