فرادادنلغتنامه دهخدافرادادن . [ف َ دَ ] (مص مرکب ) به سویی متوجه کردن . پیش بردن گوش یا عضو دیگر را، چنانکه گوییم : گوش فرادادم . || شرح دادن و بیان کردن : تفصیل حال وی فرادهم . (ت
فرادادنفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. دادن.۲. شرح دادن؛ بیان کردن.۳. گردانیدن. پشت فرادادن: (مصدر لازم) پشت گرداندن و فرار کردن.
نیوشهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. گوش فرادادن به سخن کسی.۲. دزدیده به گفتگوی دیگران گوش دادن؛ استراق سمع.۳. آهسته گریستن.۴. بهصورتی که در گلو گرفتگی ایجاد شود.
مثالثةلغتنامه دهخدامثالثة. [ م ُ ل َ ث َ ] (ع مص ) چیزی به ثلث فرادادن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
مخارفةلغتنامه دهخدامخارفة. [ م ُ رَ ف َ ] (ع مص ) چیزی به خریف فرادادن . (تاج المصادر بیهقی ). معامله ٔ خریف کردن با کسی . (آنندراج ): خارفه ؛ معامله ٔ خریف کرد با وی . (از منتهی
معاومةلغتنامه دهخدامعاومة. [ م ُ وَ م َ ] (ع مص ) چیزی به سال فرادادن . (تاج المصادر بیهقی ). سالیانه کردن . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). معامله ٔ سالیانه و در حدیث است ، و ن
مکاراةلغتنامه دهخدامکاراة. [ م ُ ] (ع مص ) چیزی به کرا فرادادن . (تاج المصادر بیهقی ). به مزد دادن ستور وجز آن را. (آنندراج ). اجاره دادن ستور یا خانه را. (از اقرب الموارد): کاراه