غندرلغتنامه دهخداغندر. [ غ ُ دَ ] (ع ص ) جوان فربه و درشت و نازپرورده ، غلام سمین غلیظ ناعم . غُندُر. غَمَیذَر. (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد). || الحاح کننده در سؤال ، چنا
غندرلغتنامه دهخداغندر. [ غ ُ دُ ] (اِخ ) محمدبن جعفر بصری . ملقب به غندر و مکنی به ابوعبداﷲ. وی را بدان سبب غندر گفتند که در مجلس ابن جریج بسیار پرسید، و ابن جریج گفت : ماترید ی
غندرلغتنامه دهخداغندر.[ غ ُ دُ ] (ع ص ) نوجوان فربه سطبر نازپرور و خوشتر عیش . (منتهی الارب ). جوان فربه و درشت و نازپرورده . (از اقرب الموارد). غُندَر. رجوع به همین کلمه شود.
قندرلغتنامه دهخداقندر. [ ق ُدُ ] (معرب ، اِ) سگ آبی و این کلمه ٔ عربی نیست و دخیل است . (اقرب الموارد). رجوع به قندس و قندز شود.
غندرودلغتنامه دهخداغندرود. [ غ َ دَ ] (اِخ ) نام قریه ای به هرات . (از اللباب فی تهذیب الانساب ج 2 ص 180). یاقوت در معجم البلدان غُندوذ آورده است .
غندرودلغتنامه دهخداغندرود. [ غ ُ ] (اِ مرکب ) نفیر که برادر کوچک کرنا است و چون در قدیم آن را بسبب فراهم آمدن و جمع شدن مردم مینواخته اند، و غند بمعنی جمع و فراهم است آن را غندرود
غندرودیلغتنامه دهخداغندرودی . [ غ َ دَ ] (اِخ ) فتح بن نعیم هروی غندرودی ، مکنی به ابوعمرو. از شریک و حکم بن ظهیر روایت کند، و اسحاق بن هیاج از وی روایت دارد. (از اللباب فی تهذیب ا
غندرةلغتنامه دهخداغندرة.[ غ َ دَ رَ ] (ع مص ) بناز و تبختر راه رفتن . صفت آن غَندور و غَندورَة می آید. (از منجد الطلاب ). نوعی راه رفتن با تکبر و تبختر : تغندر الغلام مشی الغندرة
غندرودلغتنامه دهخداغندرود. [ غ َ دَ ] (اِخ ) نام قریه ای به هرات . (از اللباب فی تهذیب الانساب ج 2 ص 180). یاقوت در معجم البلدان غُندوذ آورده است .
غندرودلغتنامه دهخداغندرود. [ غ ُ ] (اِ مرکب ) نفیر که برادر کوچک کرنا است و چون در قدیم آن را بسبب فراهم آمدن و جمع شدن مردم مینواخته اند، و غند بمعنی جمع و فراهم است آن را غندرود
غندرودیلغتنامه دهخداغندرودی . [ غ َ دَ ] (اِخ ) فتح بن نعیم هروی غندرودی ، مکنی به ابوعمرو. از شریک و حکم بن ظهیر روایت کند، و اسحاق بن هیاج از وی روایت دارد. (از اللباب فی تهذیب ا
غندرةلغتنامه دهخداغندرة.[ غ َ دَ رَ ] (ع مص ) بناز و تبختر راه رفتن . صفت آن غَندور و غَندورَة می آید. (از منجد الطلاب ). نوعی راه رفتن با تکبر و تبختر : تغندر الغلام مشی الغندرة
غنذرودلغتنامه دهخداغنذرود. [ غ َ ذَ ] (اِخ ) همان غندرود (اِخ ) است . رجوع به غندرود و تاج العروس شود.