غفچیلغتنامه دهخداغفچی . [ غ َ ] (اِ) گودال . (جهانگیری ) گودال و جای عمیق . (از برهان قاطع) (آنندراج ). آبدان بود اما غفچ درست تراست و غفچ مغاک بود. (فرهنگ اسدی ). آبدان . ژی .
کوژیلغتنامه دهخداکوژی . (اِ) آبگیر. غفچی . آبدان . ژی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به کوزی و ژی شود.
غنجیلغتنامه دهخداغنجی . [ غ َ ] (اِ) مغاکی در دامن کوه . (آنندراج ). بمعنی غفچی که مغاک در دامن کوه است . (فرهنگ شعوری ج 2 ورق 186 ب ). ظاهراً مصحف غفچی است .
ژیلغتنامه دهخداژی . (اِ) آبگیر. آبدان . شَمَر. (لغت نامه ٔ اسدی ). جائی که آب در آن جمع شده باشد. (برهان ). غفچی . کوژی . تالاب . غدیر. اوشال . ژیر. آژیر. شاید این کلمه صورت د
غوچیلغتنامه دهخداغوچی . [ غ َ ](اِ) گودال یعنی جای عمیق . (از برهان قاطع) (آنندراج ). گَوِ خرد؛ یعنی مغاک کوچک . (غیاث اللغات ). جهانگیری گوید: «غوچی گودال را گویند و آن را غفچ
آبدانلغتنامه دهخداآبدان .(اِ مرکب ) غدیر. ژی . آبگیر. ژیر. آژیر. حوض . آب انبار. شمر. (صحاح الفرس ). کوژی . غفچی . فرغر : کافور همچو گل چکد از دوش شاخسارزیبق چو آب برجهد از ناف آ