عطرریزلغتنامه دهخداعطرریز. [ ع ِ ] (نف مرکب ) عطرریزنده . عطرپاش : نباشد صراحی چرا عطرریزکه کام و زبان گشت خمیازه خیز.نورالدین ظهوری (از آنندراج ).
عطرپاشیلغتنامه دهخداعطرپاشی . [ ع ِ ] (حامص مرکب ) عمل عطرپاش . عطربیزی . عطر افشاندن . (از فرهنگ فارسی معین ).
عطرپاشلغتنامه دهخداعطرپاش . [ ع ِ ] (نف مرکب ) عطرپاشنده . آنکه یا آنچه عطر پاشد. عطربیز. (فرهنگ فارسی معین ). عطرافشان . || (اِ مرکب ) ظرفی غالباً بلورین ، دارای دهانه ای منحنی ک
مشک بوملغتنامه دهخدامشک بوم . [ م ُ / م ِ ] (ص مرکب ) که زمینه و متن آن از مشک باشد. که عطربیز و خوشبوی باشد : گزارنده ٔ نقش دیبای روم کند نقش دیباچه را مشک بوم .نظامی .
بیزلغتنامه دهخدابیز. (اِ) ریشه ٔ بیزیدن و بیختن ، و همیشه بطور ترکیب استعمال میگردد.(ناظم الاطباء). ماده ٔ مضارع از بیختن است و از آن صیغه های مضارع التزامی و اخباری و امر ساخت