طلاقتلغتنامه دهخداطلاقت . [ طَ ق َ ] (ع مص ) گشادگی زبان . (مهذب الاسماء). ذلاقت . گشاده زبانی . فصاحت . گشاده زبان شدن . (زوزنی ) (منتخب اللغات ). تیزی زبان . زبان آوری . طلاق .
طلاقتفرهنگ انتشارات معین(طَ قَ) [ ع . طلاقة ] 1 - (مص ل .)گشاده - رو شدن . 2 - فصیح شدن . 3 - (اِمص .) گشاده - رویی . 4 - گشاده زبانی ، فصاحت .
بشرلغتنامه دهخدابشر. [ ب ِ ] (ع حامص ) طلاقت وجه و بشاشت آن . (از اقرب الموارد). ملاقات کردن کسی را بگشاده رویی . (منتهی الارب ). برخورد نیکوو گشاده رویی . (از معجم البلدان ).
فغفور یزدیلغتنامه دهخدافغفور یزدی . [ ف َ رِ ی َ ] (اِخ ) به طلاقت لسان و عذوبت بیان و تازه گویی امتیاز داشت . اصلش از یزد است و در مدح ملوک ایران و منقبت ائمه ٔ معصومین قصاید رنگین و
خوشروییلغتنامه دهخداخوشرویی . [ خوَش ْ / خُش ْ ] (حامص مرکب ) بشاشت . طلاقت وجه . خندانی . خندان روئی : و آنکه زاده بود به خوشخوئی مردنش هست هم به خوشروئی .نظامی .
بدعلغتنامه دهخدابدع . [ ] (ع مص ) فصاحت و بلاغت بکار بردن . به طلاقت و گشاده زبانی سخن گفتن . (از دزی ج 1 ص 57). || هیاهو کردن علیه کسی . فریاد کردن . بانگ زدن . صدا کردن . (از