صنیعلغتنامه دهخداصنیع. [ ص َ ] (ع ص ) چربدست . (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ). || (اِ) کار. || (ص ) شمشیر زدوده ٔ آزموده . (منتهی الارب ). || پرورده . تربیت یافته . مخصوص بکسی :
صنیعفرهنگ انتشارات معین(صَ) [ ع . ] (ص .)1 - ساخته شده . 2 - پرورش داده شده . 3 - صیقل شده . 4 - ماهر در حرفه و پیشه . 5 - طعام .
صنیعفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده[قدیمی]۱. مصنوع؛ ساختهشده.۲. پرورشدادهشده.۳. ویژگی شمشیر صیقلشده.۴. (اسم) صنعت؛ عمل؛ کار.
ثنیالغتنامه دهخداثنیا. [ ث ُ / ث َ ] (ع اِ) ثنوی . || سر و پاهای شتر قمار. || اسم است استثنا را و هر چه که آنرا استثنا کنند.
صنیع حضرتلغتنامه دهخداصنیع حضرت . [ص َ ع ِ ح َ رَ ] (اِخ ) از کسانی بود که در مبارزه ٔ مشروطیت پیوسته دولتیان را یاری میداد و جمعی از اوباشان را فراهم آورده بمجلس می تاخت . کسروی نوی
صنیعالدولهلغتنامه دهخداصنیعالدوله . [ ص َ عُدْ دَ ل َ ] (اِخ ) مرتضی علیقلی خان پسر دوم علیقلی خان مخبرالدوله و نواده ٔ رضا قلیخان هدایت است . وی تحصیلات خود را در آلمان پایان داد و پ
صنیعتلغتنامه دهخداصنیعت . [ ص َ ع َ ] (ع اِ) صنیعة.کار. هنر. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ) : بر دل هر شکسته زد دل توچون طبق بند در صنیعت فش . شهید بلخی .و اهل صنیعت آنرا چوب سندا
صنیعةلغتنامه دهخداصنیعة. [ ص َ ع َ ] (ع اِ) صنیعت . هنر.(منتهی الارب ). || کار. (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). || برآورده . یقال : هو صنیعتی ؛ یعنی او را من خود از برای خود ساخته
صنیعیلغتنامه دهخداصنیعی . [ ص َ ] (ص نسبی ) مصنوعی . ساختگی . مقابل طبیعی . || طبیعی . فطری . جبلی (ظاهراً) درعبارت زیر : از آنجا که الف طبیعی و عشق صنیعی و شفقت اصلی و رأفت جبل
صنیع حضرتلغتنامه دهخداصنیع حضرت . [ص َ ع ِ ح َ رَ ] (اِخ ) از کسانی بود که در مبارزه ٔ مشروطیت پیوسته دولتیان را یاری میداد و جمعی از اوباشان را فراهم آورده بمجلس می تاخت . کسروی نوی
صنیعافرهنگ نامها(تلفظ: sanieā) (عربی ـ فارسی) (صنیع = ساخته شده ، پرورش داده شده ، جامهی پاکیزه ، احسان و نیکی + الف (پسوند نسبت)) ، روی هم منسوب به صنیع ، منتسب به صنیع ؛ ن.ک
صنیعالدولهلغتنامه دهخداصنیعالدوله . [ ص َ عُدْ دَ ل َ ] (اِخ ) مرتضی علیقلی خان پسر دوم علیقلی خان مخبرالدوله و نواده ٔ رضا قلیخان هدایت است . وی تحصیلات خود را در آلمان پایان داد و پ
صنیعتلغتنامه دهخداصنیعت . [ ص َ ع َ ] (ع اِ) صنیعة.کار. هنر. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ) : بر دل هر شکسته زد دل توچون طبق بند در صنیعت فش . شهید بلخی .و اهل صنیعت آنرا چوب سندا
صنیعةلغتنامه دهخداصنیعة. [ ص َ ع َ ] (ع اِ) صنیعت . هنر.(منتهی الارب ). || کار. (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). || برآورده . یقال : هو صنیعتی ؛ یعنی او را من خود از برای خود ساخته