سرزدهلغتنامه دهخداسرزده . [ س َ زَ دَ /دِ ] (ن مف مرکب ) کنایه از ملامت کرده شده . (آنندراج ). سرزنش کرده شده . (رشیدی ). خجل . || ناگاه و بی طلب و بی رخصت . (آنندراج ). بی خبر.
سرزدهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. [مجاز] بهطور ناگهانی و بیخبر.۲. (صفت فاعلی) [مجاز] کسی که ناگهانی و بیخبر و گستاخانه به جایی وارد شود.۳. (صفت) [قدیمی] سرکوفته. سرزده رفتن: [مجاز] ناگهانی