سارنگلغتنامه دهخداسارنگ . [ رَ ] (اِ) بمعنی سارنج است که مرغک سیاه ضعیف باشد. (برهان ). سالنج . || نام سازی است . (انجمن آرا). سازی است چون کمانچه که با کمان کشند. رجوع به سارنج
سارنگلغتنامه دهخداسارنگ . [ رَ ] (اِخ ) از امرای سلطان فیروز شاه بود، و بعدها هنگام حمله ٔ پیرمحمد جهانگیر پسر امیرتیمور گورکان به ملتان حکومت آنجا و صاحب اختیاری هند را داشت و م
سارنگلغتنامه دهخداسارنگ . [ رِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان کاخک بخش جویمند شهرستان گناباد. کوهستانی ، هوای آن معتدل ، و آب آن از قنات ، و محصول آن غلات و تریاک و میوه است ، 85 تن
سارنگیلغتنامه دهخداسارنگی . [ رَ ] (اِ) سازی است . رجوع به مجله ٔ موسیقی و دوره ٔ سوم شماره ٔ 4 ص 46 و 47 و سارنج و سارنگ در این لغت نامه شود.
سرنگونفرهنگ مترادف و متضاد۱. باژگونه، سرازیر، معکوس، معلق، نگونسار، وارو، واژگون ۲. قلعوقمع، منتکس، منقرض
سرنگون شدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. واژگون شدن ۲. فرو ریختن، از بین رفتن، نابودشدن ۳. ساقط شدن، برافتادن، ور افتادن
سرنگون کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. ساقط کردن، برانداختن، منقرض کردن ۲. نابود کردن، از بین بردن، مضمحل کردن ۳. واژگون کردن، نگونسار کردن
سارنگیلغتنامه دهخداسارنگی . [ رَ ] (اِ) سازی است . رجوع به مجله ٔ موسیقی و دوره ٔ سوم شماره ٔ 4 ص 46 و 47 و سارنج و سارنگ در این لغت نامه شود.
سالنجلغتنامه دهخداسالنج . [ ل َ ] (اِ) بمعنی سارنج که مرغک سیاه و کوچک و ضعیف باشد. (برهان ) (آنندراج ). رجوع به سارنج و سارنگ و ساننج شود.
ساننجلغتنامه دهخداساننج . [ ن َن ْ ] (اِ) مرغکی باشد سیاه و کوچک و ضعیف . (برهان ) (آنندراج ). رجوع به سالنج ، سارنج ، سارنگ شود.