رصدانگیزلغتنامه دهخدارصدانگیز. [ رَ ص َ اَ ] (نف مرکب ) رصدبان . منجم . (یادداشت مؤلف ) : هست بیرون از این به رأی و قیاس رصدانگیز و ارتفاع شناس .نظامی .
رصدانگیزلغتنامه دهخدارصدانگیز. [ رَ ص َ اَ ] (نف مرکب ) رصدبان . منجم . (یادداشت مؤلف ) : هست بیرون از این به رأی و قیاس رصدانگیز و ارتفاع شناس .نظامی .
رصدلغتنامه دهخدارصد. [ رَ ص َ ] (ع مص ) رَصْد. چشم داشتن کسی را. (ناظم الاطباء). چشم داشتن . (آنندراج ) (از غیاث اللغات ). چشم داشتن : رَصَدَ رَصْداً و رَصَداً. (منتهی الارب ).
رصدبانلغتنامه دهخدارصدبان . [ رَ ص َ ] (ص مرکب ) که رصد بگیرد. منجم . (یادداشت مؤلف ). رصدانگیز. || راهبان . باجگیر راه . آنکه در راه از عابران خراج گیرد. رصددار : و با رصدبانان
مَلَئِهِفرهنگ واژگان قرآنجمعیت عظیم و متفقش - اشراف و بزرگان قومش -درباریانش (کلمه ملا به معناي جماعتي از مردم است که بر يک نظريه اتفاق کردهاند و اگر چنين جمعيتي را ملا ناميدند براي اي