ذوقارلغتنامه دهخداذوقار. (اِخ ) آبی یا وضعی است میان کوفه و واسط بنوبکربن وائل را. یاقوت در معجم البلدان از سکونی روایت کند که قراقر و حنوقراقر و حنوذی قار و ذات العجرم و بطحاء ک
زوغارلغتنامه دهخدازوغار. (اِخ ) نام یکی از پیشوایان بزرگ مغان و آتش پرستان . || نام ولایتی . (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس ).
ذوآراملغتنامه دهخداذوآرام . (اِخ ) صاحب تاج العروس گوید: حزم ، به آرام ، جمعتها عاد علی عهدها. قاله ابومحمد الغندجانی فی شرح قول جامعبن مرقیة : ارقت بذی آرام و هنا و عادنی عداداله
ذواراشلغتنامه دهخداذواراش . [ اَ ] (اِخ ) نام جایگاهی است . شاعر گوید : اراک من المصانع ذا اراش و قد ملک السهولة و الجبالا.(از المرصّع).
ذواراطیلغتنامه دهخداذواراطی . [ اُ طا ] (اِخ ) نام محلی است از دیارعرب . یا نام آبی . و بدانجا جنگی میان بنوحنیفة و حلفای او از بنی جعدة در مقابل بنوتمیم بوقوع پیوسته است . و آن جن
ذوالحنولغتنامه دهخداذوالحنو. [ ] (اِخ ) نام دیگر یوم ذی قار است .رجوع به ذوقار و عقدالفرید جزو 6 ص 111 و 112 شود.
ذات العجرملغتنامه دهخداذات العجرم . [ تُل ْ ع ُ رُ ] (اِخ ) موضعی است به بطحاءنزدیک قوافر و حنو. (المرصّع). یا نزدیک ذوقار. رجوع به عقدالفرید ج 6 ص 111 و معرب جوالیقی ص 77 شود.
قارهلغتنامه دهخداقاره . [ رَ ] (اِخ ) (یوم قاره ) روزی است از روزهای تاریخی عرب . (معجم البلدان ). رجوع به «ذوقارة» و «قارة اهوی » شود.