ذرلغتنامه دهخداذر. [ ذَ ] (ع فعل امر) مفرد فعل امر از وذر. مان . بمان . دَع . بگذار. بهل : ذرنی و من خلقت وحیدا. (قرآن 11/74). قل اﷲ، ثم ذرهم . (قرآن 91/6).
ذرلغتنامه دهخداذر. [ ذَرر ] (اِخ ) ابن حبیش الشکری العطاردی . وی از تابعین و محدث و مقری است . و قرائت عبداﷲبن مسعود از خود او و عبداﷲ از علی علیه السلام روایت کند و عاصم و اب
ذرلغتنامه دهخداذر. [ ذَرر ] (اِخ ) ابن عبداﷲ، مکنی به ابی عمر. محدث است . و رجوع به عیون الأخبار ابن قتیبه ٔ دینوری ص 269 شود.
ذرلغتنامه دهخداذر. [ ذَرر ] (اِخ ) الهمدانی . در عقدالفرید ذیل : «الوقوف علی القبور و ما بین الموتی » آرد: ابوذر الهمدانی بر قبر پسر خود ذرّ بایستاد و گفت : یا ذَرّ، شغلنی الح
زرفرهنگ مترادف و متضاد۱. ذهب، طلا، عسجد ۲. پول، دینار ۳. تمول، ثروت ۴. پیر، سالمند، فرتوت، کهنسال ۵. زرد، زردفام ≠ فضه، نقره ۶. برنا، جوان
ذَرِفرهنگ واژگان قرآنرها کن - واگذار (در عبارت "ذَرِ ﭐلَّذِينَ " به دليل پشت سرهم قرار گرفتن ساکن وتشديد به حرف "ر" کسره داده اند)
ذرٔآءلغتنامه دهخداذرٔآء. [ ذَ ] (ع ص ، اِ) تأنیث اَذرَء (شاید معرّب زال ) زن پیر. || عناق ذرٔآء؛ آن بزیچه ٔ ماده که هر دو گوش وی خجک دارد و دیگر بدنش سیاه بود یا آنکه در سر وی س
ذَرِفرهنگ واژگان قرآنرها کن - واگذار (در عبارت "ذَرِ ﭐلَّذِينَ " به دليل پشت سرهم قرار گرفتن ساکن وتشديد به حرف "ر" کسره داده اند)
ذریحلغتنامه دهخداذریح . [ ذِرْ ری ] (اِخ ) نام بتی بود به نجیر از ناحیه ٔ یمن ، نزدیک حضرموت . (معجم البلدان ).
ذرادةلغتنامه دهخداذرادة. [ ذَرْ را دَ ] (اِخ ) و من شاء المسیر الی قرطبة ایضاً من اشبیلیة رکب المراکب و سارصاعداً فی النهر الی ارحاء «الذّرادة» الی عطف منزل «ابان » الی «قطیانة»