دهدارلغتنامه دهخدادهدار. [ دِ ] (اِخ ) محمودبن محمود. او راست : خلاصةالترجمان ، که به سال 1013 هَ .ق . تألیف کرده است . و جواهرالاسرار و جامعالفواید. (از الذریعة).
دهدارلغتنامه دهخدادهدار. [ دِ ] (نف مرکب ) به معنی دارنده ٔ ده است یعنی سرکرده ٔ اهل مزارع . (آنندراج ) (از برهان ) (ناظم الاطباء) : وزین ایستادن به درگاه شاه وزین خواستن سوی دهد
دهدارفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهدارندۀ ده؛ صاحب ده؛ کدخدا؛ سرکرده یا سرپرست مردم ده؛ کسی که کارهای یک دهستان را اداره کند.
دهداریلغتنامه دهخدادهداری . [ دِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان چغاپور بخش خورموج شهرستان بوشهر. واقع در24هزارگزی جنوب خورموج . سکنه ٔ آن 300 تن . آب آن از چاه تأمین می شود. (از فرهن
دهداریلغتنامه دهخدادهداری . [ دِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان سیاخ بخش مرکزی شهرستان شیراز. واقع در 76هزارگزی جنوب شیراز. سکنه ٔ آن 178 تن . آب آن از رودخانه ٔ قره آغاج تأمین می شو
دهداریلغتنامه دهخدادهداری . [ دِ ] (حامص مرکب ) صفت و شغل دهدار. فن نگاهداری زرع و کشت و مالداری در ده . (یادداشت مؤلف ). || شغل دهدار. عمل اداره ٔ دهستان . و رجوع به دهدار شود.
فانی دهدارلغتنامه دهخدافانی دهدار. [ ی ِ دِ ] (اِخ ) خواجه محمدبن محمود دهدار. از فضلا و علمای روزگار. رسالات و تصنیفات و شروح متعدده و متکثره دارد. حواشی محققانه نیز بر بعض کتب و خطب
دهداریلغتنامه دهخدادهداری . [ دِ ] (حامص مرکب ) صفت و شغل دهدار. فن نگاهداری زرع و کشت و مالداری در ده . (یادداشت مؤلف ). || شغل دهدار. عمل اداره ٔ دهستان . و رجوع به دهدار شود.
دهداریلغتنامه دهخدادهداری . [ دِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان چغاپور بخش خورموج شهرستان بوشهر. واقع در24هزارگزی جنوب خورموج . سکنه ٔ آن 300 تن . آب آن از چاه تأمین می شود. (از فرهن
دهداریلغتنامه دهخدادهداری . [ دِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان سیاخ بخش مرکزی شهرستان شیراز. واقع در 76هزارگزی جنوب شیراز. سکنه ٔ آن 178 تن . آب آن از رودخانه ٔ قره آغاج تأمین می شو
فانی دهدارلغتنامه دهخدافانی دهدار. [ ی ِ دِ ] (اِخ ) خواجه محمدبن محمود دهدار. از فضلا و علمای روزگار. رسالات و تصنیفات و شروح متعدده و متکثره دارد. حواشی محققانه نیز بر بعض کتب و خطب
ابوعلیلغتنامه دهخداابوعلی . [ اَ ع َ ] (اِخ ) دهدار. یکی از مخصوصان اتباع حسن صباح . حسن گاه مرگ بکیابزرگ امید وصیت کرد که منصب وزارت بدو گذارد. و چون کیابزرگ امید ریاست یافت او ر