دست نشاندهلغتنامه دهخدادست نشانده . [ دَ ن ِ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) دست نشان .نهالی که به دست کشته باشند. || گماشته . مأمور. منصوب . || مطیع. فرمانبردار. تحت فرمان . تحت الحمایه : دو
دست نشاندهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهکسی که به ارادۀ شخص دیگر به کاری گماشته شده یا به مقامی رسیده و تابع و فرمانبردار او باشد؛ دستنشان؛ دستنشین.
دست نشاندگیلغتنامه دهخدادست نشاندگی . [ دَ ن ِ دَ / دِ ] (حامص مرکب ) حالت و چگونگی دست نشانده . اطاعت . فرمانبری . رجوع به دست نشانده شود.
دولت دستنشاندهpuppet stateواژههای مصوب فرهنگستاندولتی برخوردار از حاکمیت که در ظاهر به ارادۀ دولت قویتر عمل میکند، ولی درواقع استقلال نسبی دارد
رژیم دستنشاندهpuppet regimeواژههای مصوب فرهنگستانرژیمی که مقامات آن در جهت منافع دولت دیگر عمل میکنند
دست نشانلغتنامه دهخدادست نشان . [ دَ ن ِ ] (ن مف مرکب ) دست نشانده . نشانده ٔ کس . منصوب . گمارده . مأمور. کسی که او را به کاری نصب کرده باشند. (برهان ). گماشته که شخص از جانب خود