دانشورلغتنامه دهخدادانشور. [ ن ِ وَ ] (ص مرکب ) دانشمند. دارای دانش . صاحب علم و دانش . دانا. عالم . دانشگر. دانشی . دانشومند. مرد دانا و فاضل و عالم و صاحب فضل و کمال . (ناظم الا
دانشوریلغتنامه دهخدادانشوری . [ ن ِ وَ ](حامص مرکب ) عمل دانشور. حالت و چگونگی دانشور. دانشمندی . دانائی . حکمت و علم . (ناظم الاطباء). عالمی .
دانبوریلغتنامه دهخدادانبوری . [ دام ْ ] (اِخ ) نام قصبه ای مرکز قضا درجمهوری کنکتیکوت ممالک متحده ٔ آمریکای شمالی . واقع در 45هزارگزی غربی نوهاون . (از قاموس الاعلام ترکی ).
دانسورلغتنامه دهخدادانسور.[ سُر ] (فرانسوی ، ص ، اِ) دوستدار رقص . رقصنده . رقاص . که رقاصی پیشه دارد.
عالمدیکشنری عربی به فارسیدانشور , دانش پژوه , محقق , اهل تتبع , اديب , شاگر ممتاز , عالم , دانشمند , جهان , دنيا , گيتي , روزگار
سيددیکشنری عربی به فارسیدانشور , چيره دست , ارباب , استاد , کارفرما , رءيس , مدير , مرشد , پير , خوب يادگرفتن , استاد شدن , تسلط يافتن بر , رام کردن , اقا (مختصر انمر است) , اقا , شخص
دانشوریلغتنامه دهخدادانشوری . [ ن ِ وَ ](حامص مرکب ) عمل دانشور. حالت و چگونگی دانشور. دانشمندی . دانائی . حکمت و علم . (ناظم الاطباء). عالمی .