خشکسارلغتنامه دهخداخشکسار. [ خ ُ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) زمینی را گویند که از آب دور باشد. (برهان قاطع)(آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ). خشک زار : گرمسیری ز خشکساری بوم کرده باد شمال
خشکسارفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهزمین خشک و بیآبوعلف: ◻︎ به هر خشکساری که خسرو رسید / ببارید باران، گیا بردمید (نظامی۵: ۱۰۰۲).
خشکسارفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهمبهوت؛ بهتزده؛ سرگردان: ◻︎ چون سیرت چرخ را بدیدم / کاو کرد نژند و خشکسارم (ناصرخسرو۱: ۳۴۴).
خشکسارفرهنگ انتشارات معین(خُ) (اِمر.) سرزمینی که از آب بی بهره است ، زمین بی آب و گیاه ؛ خشک - زار، خشک سر.
خاکسار، خاکسارفرهنگ مترادف و متضاد۱. افتاده، خاشع، خاکی، درویش، فروتن، متواضع ≠ مغرور ۲. بیقدر، پست، خوار، ذلیل ۳. خاکسان، خاکنهاد ۴. خاکنشین، خاکسترنشین ۵. فانی
خشکزارفرهنگ مترادف و متضاد۱. استپ، بیابان، کویر ≠ واحه ۲. خشکسار، بیآبوعلف، خشک، برهوت، بیسبزهوگیاه ≠ سبزهزار
خشکزارفرهنگ مترادف و متضاد۱. استپ، بیابان، کویر ≠ واحه ۲. خشکسار، بیآبوعلف، خشک، برهوت، بیسبزهوگیاه ≠ سبزهزار
گرمسیریلغتنامه دهخداگرمسیری . [ گ َ ] (ص نسبی ) منسوب به گرمسیر : اگر چه جای باشد گرمسیری نشاید کرد باسرما دلیری . نظامی .گرمسیری ز خشکساری بوم کرده باد شمال را بسموم .نظامی .
سیرتلغتنامه دهخداسیرت . [ رَ ] (ع اِ) طریقه . (غیاث ). رفتار. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص 60). عادت و طریقه . (آنندراج ). روش .رفتار : عهدها بست که تا باشد بیدار بودعهدها
سارلغتنامه دهخداسار. (اِ) سر. (برهان ) (جهانگیری ) (شعوری ) (انجمن آرا) (آنندراج ). که به عربی رأس گویند. (برهان ). به این معنی در ترکیبات زیر آمده است : آسیمه سار، سرآسیمه .