خجلغتنامه دهخداخج . [ خ َج ج ] (ع مص ) شکافتن . شق . (از اقرب الموارد) (از متن اللغة) (از منتهی الارب ) (از معجم الوسیط). منه : خج العود. (از معجم الوسیط). || دفع کردن . || کژ
خجلغتنامه دهخداخج . [ ؟ ] (اِ) محتملاً پیرامن خرگاه است : خرگاه به پیرامن وی خج ببرکت گویی بر شاهی است کمر بسته غلامی . نظام قاری (دیوان البسه ص 111).خرگاه را کمر خج برمیان بس
خجلغتنامه دهخداخج . [ خ َ ] (اِخ ) در رجال ابن داودو کتب رجال دیگر رمز است از کتاب رجال محمدبن حسن بن علی شهیر بشیخ طوسی . برای تفصیل رموز مستعمل در کتب رجال رجوع به فهرست کتا
خجلغتنامه دهخداخج . [ خ َج ج ] (ع مص ) در میان فنون بسواری زیاد پرداختن : خج القوم ؛ اکثروا فی فنونهم الرکوب . (از متن اللغة). || یورتمه رفتن . (دزی ج 1 ص 352).
خجسته ٔ اصفهانیلغتنامه دهخداخجسته ٔ اصفهانی . [ خ ُ ج َ ت َی ِ اِ ف َ ] (اِخ ) وی میرزا محمد شاعر مستوفی متوفی بسال 1190 هَ . ق . است مدفن او صحن امامزاده احمد جنب مسجد شاه اصفهان می باشد.
خجسته ٔ سرخسیلغتنامه دهخداخجسته ٔ سرخسی . [ خ ُ ج َ ت َ ی ِ س َ رَ ] (اِخ ) وی یکی از شاعران قرن چهارم و دوره ٔ سامانیان بوده زیرا که اشعار وی در فرهنگ اسدی آمده است و در تذکره ها نامی ا
خجسته ٔ کاشانیلغتنامه دهخداخجسته ٔ کاشانی . [ خ ُ ج َ ت َ ی ِ ] (اِخ ) نام یکی از شعرای دوره ٔ قاجارهاست و اینکه شرح حال او بقلم رضاقلی خان هدایت : اسمش میرزامحمدخان فرزند ارجمند محمد حسی
خجندیلغتنامه دهخداخجندی . [ خ ُ ج َ ] (اِخ ) موسی بن عبداﷲ مؤدب ، مکنی به ابوعمران . مردی ادیب و فاضل بود و صاحب حکم و امثال مدون و مروی است . او از ابی النصر محمدبن حکم بزاز سم