تحمیل کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. بار کردن، بار نهادن، سربار کردن ۲. به گردنگذاشتن ۳. تکلیف کردن، وادار کردن
تحمیل کردندیکشنری فارسی به انگلیسیcompel, dictate, enforce, exact, impose, load, obtrude, saddle, superimpose, tax, thrust