تبکوبلغتنامه دهخداتبکوب . [ ت َ] (اِ) ریچالی است که ازگوز مغز، و سیر و ماست کنند، ترش باشد : بسنده نکردم به تبکوب خویش بر آن شدم کز منش سیر بیش . خجسته ٔ سرخسی .(لغت فرس اسدی چ ا
تاکوبلغتنامه دهخداتاکوب . (اِ) بلغت اهل بربر دوایی است که آن را فرفیون خوانند، گزندگی جانوران را نافع است . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). مأخوذ از بربری ، فرفیون . (ناظم الاط
تاکوبایالغتنامه دهخداتاکوبایا. (اِخ ) شهری است به مکزیک (حوزه ٔ فدرال ). در خارج شهر مکزیکو قرار دارد و فاصله ٔ آن با شهر مکزیکو 5هزار گز است . دارای رصدخانه و 55000 تن سکنه میباشد.
خجسته ٔ سرخسیلغتنامه دهخداخجسته ٔ سرخسی . [ خ ُ ج َ ت َ ی ِ س َ رَ ] (اِخ ) وی یکی از شاعران قرن چهارم و دوره ٔ سامانیان بوده زیرا که اشعار وی در فرهنگ اسدی آمده است و در تذکره ها نامی ا
بسنده کردنلغتنامه دهخدابسنده کردن . [ ب َ س َ دَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) راضی و خشنودشدن . (ناظم الاطباء: بسنده ). خرسند بودن : من بمدح و دعا زدستم چنگ گر بسنده کنی بمدح و دعا. فرخی . ||
بیشلغتنامه دهخدابیش . (ص ، ق ) زیادتی و افزونی . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). زیادت . زیاده . بَس . بسیار. افزون . فزون . علاوه .مقابل کم . وَس . کثیر. (یادداشت مؤلف ) : ب
تاکوبلغتنامه دهخداتاکوب . (اِ) بلغت اهل بربر دوایی است که آن را فرفیون خوانند، گزندگی جانوران را نافع است . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). مأخوذ از بربری ، فرفیون . (ناظم الاط