بیرهلغتنامه دهخدابیره . [ رَ / رِ ](اِ) مته و پرماه . (ناظم الاطباء). || لقمه و نواله و آنچه در دهان میخایند. (ناظم الاطباء).
بیرهلغتنامه دهخدابیره . [ رَه ْ ] (ص مرکب ) (از: بی + ره ) مخفف بیراه . جاده ٔ غیرمسلوک . راه غیرمعمولی . بی راهه . جایی که راه ندارد چنانکه بیابانی . رجوع به بیراه شود : سپاه ف
بیرةلغتنامه دهخدابیرة. [ رَ ] (اِخ ) این نام براماکن متعدد خصوصاً بر اقلیمهای آرامی زبان اطلاق میگردد و این واژه ترجمه [ یا معرب « ]بیرثا»ی آرامی است بمعنای قلعه و دژ، و مورخان
بیرةلغتنامه دهخدابیرة. [ رَ ] (اِخ ) بنا بگفته ٔ یاقوت نام شهری است نزدیک سمیساط میان حلب و حدود روم و آن قلعه ای است مستحکم که شامل روستای بزرگی است و در زمان یاقوت مجیرالدین ا
بیرةلغتنامه دهخدابیرة.[ ب َ رَ ] (اِخ ) شهرکی است نزدیک ساحل دریا در اندلس و میان بندر مارسی و مریة بندری دارد و ابن الفقیه (340 هَ . ق .) گوید که بیرة جزیره ای است که شامل دواز
بیره رفتنلغتنامه دهخدابیره رفتن . [ رَه ْ رَ ت َ ] (مص مرکب ) بی راه رفتن . از راه غیرعادی رفتن . بیراهه رفتن : بفرمود پیران که بیره رویداز ایدر سوی راه کوته روید.فردوسی .
بیره رفتنلغتنامه دهخدابیره رفتن . [ رَه ْ رَ ت َ ] (مص مرکب ) بی راه رفتن . از راه غیرعادی رفتن . بیراهه رفتن : بفرمود پیران که بیره رویداز ایدر سوی راه کوته روید.فردوسی .
بیره شدنلغتنامه دهخدابیره شدن . [ رَه ْ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) مخفف بیراه شدن . از بیراهه رفتن . راه گم کردن : نراند براه ایچ و بیره شوداز ایرانیان یکسر آگه شود. دقیقی .|| گمراه شدن .
بیره جکلغتنامه دهخدابیره جک . [ ] (اِخ ) (از: بیرة عربی + جک ، ادات تصغیر ترکی ) نام شهری است در جزیره واقع در سمت چپ رود فرات و عامه آنرا «بله جک » خوانند و بنا بگفته ٔ «ساخاو» مر
بیره زنلغتنامه دهخدابیره زن . [ رَ / رِ زَ ] (اِمرکب ) چیزیست مانند تابه ، لیکن از گل سازند و بر آن نان پزند. (برهان ). تابه ٔ گلین که بر آن نان پزند. (از جهانگیری ) (از آنندراج )
بیرةلغتنامه دهخدابیرة. [ رَ ] (اِخ ) این نام براماکن متعدد خصوصاً بر اقلیمهای آرامی زبان اطلاق میگردد و این واژه ترجمه [ یا معرب « ]بیرثا»ی آرامی است بمعنای قلعه و دژ، و مورخان