بارزفرهنگ مترادف و متضاد۱. آشکار، پیدا، روشن، صریح، مشخص، مشهود، واضح ≠ نامعلوم ۲. برجسته، چشمگیر، مبرز، ممتاز ۳. استثنایی، طراز اول، فوقالعاده
بارضلغتنامه دهخدابارض . [ رِ ] (ع اِ) اول گیاه که روید و هنوز شناخته نشود که از کدام جنس است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). اول نبات که پدید آید. (مهذب الاسماء). اول روییدگی گیاه
بارز شدنلغتنامه دهخدابارز شدن . [ رِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) پدیدار شدن . نمایان شدن . هویدا شدن . نمودار گردیدن . آشکارا شدن . ظاهر شدن : هیچکدام به میدان مبارزت بارز نشوند. (جهانگشای