اوصافلغتنامه دهخدااوصاف . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ وصف . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از آنندراج ). رجوع به وصف شود.
انصافلغتنامه دهخداانصاف . [ اِ ] (ع مص ) داد دادن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (مؤید الفضلاء). عدل کردن . (از اقرب الموارد). داد کردن . (تاج المصادر بیهقی ). || را
neverthelessدیکشنری انگلیسی به فارسیبا این اوصاف، با اینحال، هنوز، باز، ضمنا، با این وجود، معهذا، علیرغم
مابعدالطبیعهmetaphysicsواژههای مصوب فرهنگستانبحث دربارة اوصاف کلی وجود و مبادی آن، سرشت و ساختار واقعیت که مباحثی نظیر بود و نمود، وحدت و کثرت، ثبات و تغییر، علت و معلول، جزئی و کلی و اقسام مقولات را دربرم
أَسْمَاءفرهنگ واژگان قرآناسمها ("اسم"بر لفظ دلالت کننده بر چیزی یا اوصاف آن چیز که نشانه ای برای آن شده اند،می گویند .اصل اين کلمه از ماده " سمه " اشتقاق يافته ، و سمه به معناي داغ و
أَسْمَائِهِفرهنگ واژگان قرآناسمهايش ("اسم"بر لفظ دلالت کننده بر چیزی یا اوصاف آن چیز که نشانه ای برای آن شده اند،می گویند .اصل اين کلمه از ماده " سمه " اشتقاق يافته ، و سمه به معناي داغ