ارزنیلغتنامه دهخداارزنی . [ اَ زَ ] (ص نسبی ) منسوب به ارزن ، موضعی در دیاربکر. رجوع به انساب سمعانی شود.
عرضنیلغتنامه دهخداعرضنی . [ ع َرَ نا ] (ع اِمص ) سرکشی . و گویند هو یمشی العرضنی ؛ یعنی در رفتار آن سرکشی و اعتراض است از نشاط. (منتهی الارب ) (آنندراج ). سرکشی در راه رفتن از چا
ارزنی داشتنواژهنامه آزادچیری یا کسی که مهم است. مثلا من برای ماشین ارزنی دارم. ارزش قایل شدن چیری یا کسی که مهم است. مثلا من برای ماشین ارزنی دارم. ارزش قایل شدن
ارزنینلغتنامه دهخداارزنین . [ اَ زَ ] (ص نسبی ،اِ) منسوب به ارزن . نانی را گویند که از آرد ارزن پخته باشند. (برهان ). نان ارزنین . لعیعة : برآشفته اند از توترکان چه گویم میان سگان
ارزنیونلغتنامه دهخداارزنیون . [ اَ زَ ] (اِخ ) نام دختر پادشاه مغرب که در حباله ٔ بهرام گور بود. رجوع به ارزیتون شود.
اردنیلغتنامه دهخدااردنی . [ ] (اِخ ) چهارمین از خانان خوقند پس از عبدالکریم . رجوع بطبقات سلاطین اسلام ص 251 شود.
ارزنی داشتنواژهنامه آزادچیری یا کسی که مهم است. مثلا من برای ماشین ارزنی دارم. ارزش قایل شدن چیری یا کسی که مهم است. مثلا من برای ماشین ارزنی دارم. ارزش قایل شدن
ارزنینلغتنامه دهخداارزنین . [ اَ زَ ] (ص نسبی ،اِ) منسوب به ارزن . نانی را گویند که از آرد ارزن پخته باشند. (برهان ). نان ارزنین . لعیعة : برآشفته اند از توترکان چه گویم میان سگان
ارزنیونلغتنامه دهخداارزنیون . [ اَ زَ ] (اِخ ) نام دختر پادشاه مغرب که در حباله ٔ بهرام گور بود. رجوع به ارزیتون شود.