آکرلغتنامه دهخداآکر. [ ک َ ] (اِ) آگَر. سُرین و کفل را گویند مطلقاً. (برهان ).ظاهراً این صورت مصحف آلر باشد. رجوع به آلر شود.
اکرلغتنامه دهخدااکر. [ اَ] (ع مص ) کندن اکره را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). کندن گودالی که در آن آب جمع شود. (از ناظم الاطباء).
اکرلغتنامه دهخدااکر. [ اُ ک ُ ] (ع اِ) ج ِ کُره . گویها. کُره ها. (فرهنگ فارسی معین ) (یادداشت مؤلف ) (آنندراج ) (از غیاث اللغات در ماده ٔ «اکرات »).
اکرلغتنامه دهخدااکر. [ اُک َ ] (ع اِ) ج ِ اُکرَة. (ناظم الاطباء) : گر تو از هوش و خرد یافته ای پا و پری پس خبر گوی مرا زانچه برون زین اکر است . ناصرخسرو. || ج ِ کُره . (از یادد
اکرلغتنامه دهخدااکر. [اَ ک َ ] (اِ) چوب عود که بخور را سوزند. چوب عود که بسوزانند بوی خوش کند. قطر. عود. (یادداشت مؤلف ): قِبر؛ جای کرم خورده از چوب اکر. (منتهی الارب ). چوب ص
عکرلغتنامه دهخداعکر. [ ع َ ] (ع اِ) گله ٔ شتر زائد از پانصد، یا گله ٔ شصت شتر، یا از پنجاه تا صد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). عَکَر. و رجوع به عَکَر شود.
اکراتلغتنامه دهخدااکرات . [ اُ ک ُ ] (ع اِ) ج ِ اُکُرکه خود جمع کره است مثل کره ٔ عناصر و کره ٔ افلاک . (آنندراج ) (از غیاث اللغات ). رجوع به اکر و کره شود.
اکرةلغتنامه دهخدااکرة. [ اَ ک َ رَ ] (ع اِ) اکره . ج ِ اَکّار یا اَکار. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). کشاورزان (کانه جمع آکر فی التقدیر و واحدها اکار). (از صراح اللغة): عمله و
اکرةلغتنامه دهخدااکرة. [ اُ رَ ] (ع اِ) گودال و کندگی که در آن آب جمع شود و از آن آب صاف به مشت بردارند. (از اقرب الموارد) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). مغاک . ج