courseدیکشنری انگلیسی به فارسیدوره، مسیر، جریان، روش، اصول، در طی، جهت، خط سیر، خط مشی، بخشی از غذا، اموزه، اموزگان، سمت، دنبال کردن، بسرعت حرکت دادن، چهار نعل رفتن
طبیعیدیکشنری فارسی به انگلیسیnatural, matter-of-course, native, naturally, normal, physio-, proper, rustic, unstudied, untaught