بستن
فرهنگ فارسی طیفی
مقوله: شکل
] بستن، گرفتن، مُهر کردن
بند آوردن
چفت کردن، پیش کردن، پیوستن، محکم کوبیدن، سد کردن، مسدود کردن، خفهکردن
منعقد شدن، دلمه شدن، لخته شدن، سفت شدن، ماسیدن، جامد بودن
برچیدن، بسته بودن یا شدن، مسدود بودن یا شدن، پلمب کردن، منحل کردن، تعطیل کردن، درِجاییرا بستن، مهروموم کردن، ترک استفاده کردن، لغو کردن
وصل کردن، گره زدن
جلوگیری کردن، مانع شدن