26 فرهنگ

mush

/məSH/

دیکشنری انگلیسی به فارسی

مشت، احساسات بیش از حد، خش خش، سفر پیاده در برف، حریره ارد ذرت، خمیر نرم، صدای مزاحم، پا رازیت، پیاده در برف سفرکردن، حریره ارد ذرت تهیه کردن