گوایی دادن
لغتنامه دهخدا
گوایی دادن . [ گ ُ دَ ] (مص مرکب ) گواهی دادن . اقرار کردن . اعتراف کردن :
ز گردنده خورشید تا تیره خاک
همان باد و آب آتش تابناک
به هستی ّ یزدان گوایی دهند
روان تو را آشنایی دهند.
فرزند به درگاه فرستاد و همی داد
بر بندگی خویش به یک باره گوایی .
چون یک سخن خطا بگویی
بر جهل توآن دهد گوایی .
هر کس که برد به بصره خرما
بر جهل خود او دهد گوایی .
دری کو را بود مهر خدایی
دهد ناسفتگی بر وی گوایی .
او نیز به وجه بینوایی
میداد بدان سخن گوایی .
تا به تو اقرار خدایی دهند
بر عدم خویش گوایی دهند.
اگر ز حاتم طی شاعران سخن گویند
دهند جمله گوایی براو به جود و سخا.
|| احساس کردن و دریافتن کاری پیش از وقوع آن :
دل من همی داد گفتی گوایی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
بلی هرچه خواهد رسیدن به مردم
بر آن دل دهد هر زمانی گوایی .
دلش میداد گویی این گوایی
که خواهد بود جایی آشنایی .
بدان صورت که دل دادش گوایی
خبر می داد از الهام خدایی .
و رجوع به گواهی دادن شود.
ز گردنده خورشید تا تیره خاک
همان باد و آب آتش تابناک
به هستی ّ یزدان گوایی دهند
روان تو را آشنایی دهند.
فرزند به درگاه فرستاد و همی داد
بر بندگی خویش به یک باره گوایی .
چون یک سخن خطا بگویی
بر جهل توآن دهد گوایی .
هر کس که برد به بصره خرما
بر جهل خود او دهد گوایی .
دری کو را بود مهر خدایی
دهد ناسفتگی بر وی گوایی .
او نیز به وجه بینوایی
میداد بدان سخن گوایی .
تا به تو اقرار خدایی دهند
بر عدم خویش گوایی دهند.
اگر ز حاتم طی شاعران سخن گویند
دهند جمله گوایی براو به جود و سخا.
|| احساس کردن و دریافتن کاری پیش از وقوع آن :
دل من همی داد گفتی گوایی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
بلی هرچه خواهد رسیدن به مردم
بر آن دل دهد هر زمانی گوایی .
دلش میداد گویی این گوایی
که خواهد بود جایی آشنایی .
بدان صورت که دل دادش گوایی
خبر می داد از الهام خدایی .
و رجوع به گواهی دادن شود.