گلستان
لغتنامه دهخدا
گلستان . [ گ ُ ل ِ ] (اِخ ) کنیزک سلطان یمین الدوله محمود غزنوی است ، سلطان یمین الدوله را به مشاهده ٔ او استیناسی تمام و به مغازله ٔ او رغبتی بر کمال بود چون به باد خزان وفات ورقات آن گلستان بر خاک ریخت و از آن [ در حضرت ] شاه نقل کردند او جزع بسیار کرد و این سه بیت در مرثیه پرداخت :
تا تو ای ماه زیر خاک شدی
خاک را بر سپهر فضل آمد
دل جزع کرد، گفتم ای دل صبر
این قضا از خدای عدل آمد
آدم از خاک بود و خاکی شد
هرکه زو زاد باز اصل آمد.
تا تو ای ماه زیر خاک شدی
خاک را بر سپهر فضل آمد
دل جزع کرد، گفتم ای دل صبر
این قضا از خدای عدل آمد
آدم از خاک بود و خاکی شد
هرکه زو زاد باز اصل آمد.