گفت و گو کردن
لغتنامه دهخدا
گفت و گو کردن . [ گ ُ ت ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) هنگامه کردن . (آنندراج ). بحث . مجادله . مشاجره :
در کشتنم ملاحظه از هیچکس مکن
من کیستم که بر سر من گفت و گو کنند.
یارا نه با رقیب بسی گفت و گو کنم
تا در میان تفحص احوال او کنم .
در کشتنم ملاحظه از هیچکس مکن
من کیستم که بر سر من گفت و گو کنند.
یارا نه با رقیب بسی گفت و گو کنم
تا در میان تفحص احوال او کنم .