26 فرهنگ

گفت و گو کردن

لغت‌نامه دهخدا

گفت و گو کردن . [ گ ُ ت ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) هنگامه کردن . (آنندراج ). بحث . مجادله . مشاجره :
در کشتنم ملاحظه از هیچکس مکن
من کیستم که بر سر من گفت و گو کنند.

سنجر کاشی (از آنندراج ).


یارا نه با رقیب بسی گفت و گو کنم
تا در میان تفحص احوال او کنم .

غزالی هروی (از آنندراج ).