کلیم
لغتنامه دهخدا
کلیم . [ ک َ] (اِخ ) لقب موسی علیه السلام . (منتهی الارب ). لقب موسی علیه السلام ، چرا که اکثر با حق تعالی کلام می کردند. (آنندراج ) (غیاث ). کلیم اﷲ. لقب موسی (ع ) پیامبر بنی اسرائیل . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
اندر فضایل تو قلم گویی
چون نخله ٔ کلیم پیمبر شد.
دویست و پنجه و چارش ز عمر چون بگذشت
بشدشعیب و عیال کلیم شد دختر.
کلیم آمده خود با نشان معجز حق
عصا و لوح و کلام و کف و رخ انور.
می شنیدی ندای حق و جواب
باز دادی چنانکه داد کلیم ؟
در امان ایزدی از غرق و حرق روزگار
همچو در آتش خلیل و همچو در دریا کلیم .
گر گشاداز دل سنگی ده و دو چشمه کلیم
من بسی معجز از اینسان به خراسان یابم .
عصای کلیم ار به دستم بدی
به چوبش ادب را ادب کردمی .
بهر وا یافتن گم شده نعلین کلیم
والضحی خواندن خضر از در طاها شنوند.
سوی حریم خلافت ترا همان آتش
نموده راه که اول کلیم را سوی طور.
خلیل از خیلتاشان سپاهش
کلیم از چاوشان بارگاهش .
ثابت این راه مقیمی بود
همسفر خضر کلیمی بود.
سر برآور از گلیمت ای کلیم
پس فروکن پای بر قدر گلیم .
از کلیم حق بیاموز ای کریم
بین چه می گوید ز مشتاقی کلیم .
عصای کلیم اند بسیارخوار
به ظاهر نمایند زرد و نزار.
کلیمی که چرخ فلک طور اوست
همه نورها پرتو نور اوست .
وگر مراد وی از این سخن عناد من است
کلیم را چه زیان خیزد از خوار بقر.
و رجوع به موسی (ع ) شود.
- کلیم بی زبان ؛ بی زبان صفت کلیم است به جهت آنکه موسی (ع ) عقده و لکنت در زبان داشت :
شوخ چشمی بین که می خواهد کلیم بی زبان
پیش شمع طور اظهار زبان دانی کند.
- کلیم وقت ؛ موسی زمانه که نجات دهنده است :
برای مالش فرعون ظلم و فتنه در گیتی
کلیم وقتی و رمحت برون آمد به ثعبانی .
اندر فضایل تو قلم گویی
چون نخله ٔ کلیم پیمبر شد.
دویست و پنجه و چارش ز عمر چون بگذشت
بشدشعیب و عیال کلیم شد دختر.
کلیم آمده خود با نشان معجز حق
عصا و لوح و کلام و کف و رخ انور.
می شنیدی ندای حق و جواب
باز دادی چنانکه داد کلیم ؟
در امان ایزدی از غرق و حرق روزگار
همچو در آتش خلیل و همچو در دریا کلیم .
گر گشاداز دل سنگی ده و دو چشمه کلیم
من بسی معجز از اینسان به خراسان یابم .
عصای کلیم ار به دستم بدی
به چوبش ادب را ادب کردمی .
بهر وا یافتن گم شده نعلین کلیم
والضحی خواندن خضر از در طاها شنوند.
سوی حریم خلافت ترا همان آتش
نموده راه که اول کلیم را سوی طور.
خلیل از خیلتاشان سپاهش
کلیم از چاوشان بارگاهش .
ثابت این راه مقیمی بود
همسفر خضر کلیمی بود.
سر برآور از گلیمت ای کلیم
پس فروکن پای بر قدر گلیم .
از کلیم حق بیاموز ای کریم
بین چه می گوید ز مشتاقی کلیم .
عصای کلیم اند بسیارخوار
به ظاهر نمایند زرد و نزار.
کلیمی که چرخ فلک طور اوست
همه نورها پرتو نور اوست .
وگر مراد وی از این سخن عناد من است
کلیم را چه زیان خیزد از خوار بقر.
و رجوع به موسی (ع ) شود.
- کلیم بی زبان ؛ بی زبان صفت کلیم است به جهت آنکه موسی (ع ) عقده و لکنت در زبان داشت :
شوخ چشمی بین که می خواهد کلیم بی زبان
پیش شمع طور اظهار زبان دانی کند.
- کلیم وقت ؛ موسی زمانه که نجات دهنده است :
برای مالش فرعون ظلم و فتنه در گیتی
کلیم وقتی و رمحت برون آمد به ثعبانی .