کارجوی
لغتنامه دهخدا
کارجوی . (نف مرکب ) کارجو. آنکه شغل خواهد. بیکاری که کار طلبد. کارجوینده . جویای کار. || منهی :
بیامد چو نزدیک قیصر رسید
یکی کارجویش بره بر، بدید.
بسی یاد کردند از آن کارجوی
به سال چهارم پدید آمد اوی .
ابا هر هزاری یکی کارجوی
برفتی نگهداشتی کار اوی .
چون بند کرددر تن پیدایی
این جان کار جوی نه پیدا را.
بیامد چو نزدیک قیصر رسید
یکی کارجویش بره بر، بدید.
بسی یاد کردند از آن کارجوی
به سال چهارم پدید آمد اوی .
ابا هر هزاری یکی کارجوی
برفتی نگهداشتی کار اوی .
چون بند کرددر تن پیدایی
این جان کار جوی نه پیدا را.