کاخ
لغتنامه دهخدا
کاخ . (اِ) کوشک باشد. (لغت فرس اسدی ). منظر باشد و کوشک را نیزگویند. (صحاح الفرس ). کوشک بلند. صرح . (زمخشری ). کوشک و قصر و عمارت بلند باشد. (برهان ). خانه ، اطاق ، کوشک و خانه های چند رویهم برافراشته . قصری که در بستان سازند. اسپرلوس . رجوع به اسپرلوس شود :
چه شهر شهر بدو اندرون سرای سرای
چه کاخ کاخ بدو اندرون بهار بهار.
از ایوان گشتاسپ تا پیش کاخ
درختی گشن بیخ و بسیارشاخ .
ای منظره و کاخ برآورده به خورشید
تا گنبد گردان بکشیده سر ایوان .
ز یک میل کرد آفریدون نگاه
یکی کاخ دید اندر آن شهر شاه .
به اسپ اندر آمد به کاخ بزرگ
جهان ناسپرده جوان سترگ .
بکاخ اندر آمددوان کندرو
در ایوان یکی تاجور دید نو.
ز بی راه مر کاخ را بام و در
گرفت و بکین اندر آوردسر.
هم از رشک ضحاک شد چاره جوی
ز لشکر سوی کاخ بنهاد روی .
برسم کیان تاج و تخت بهی
بیاراست باکاخ شاهنشهی .
یکی کاخ آراسته چون بهشت
همه از زر و سیم افگنده خشت .
فرود آورید اندر آن کاخشان
چو شب روز شد کرد گستاخشان .
چو آمد بکاخ گران مایه باز
بپیش جهان داور آمد براز.
چو آیی بکاخ فریدون فرود
نخستین ز هر دو پسر ده درود.
برون آمد از کاخ شاپور گرد
فرستاده ٔ سلم را پیش برد.
سپهر برین کاخ ایوان اوست
بهشت برین روی خندان اوست .
یکی کاخ بد تارک اندر سماک
نه از دست رنج و نه از سنگ و خاک .
چنین گفت گوینده با پهلوان
که از کاخ مهراب روشن روان ...
نبایدشدن تان سوی کاخ باز
بدان تا پیامی فرستم براز.
پرستنده گفتا چو فرمان دهی
بتازیم تا کاخ سرو سهی .
رسیدند خوبان بدرگاه کاخ
بدست اندرون هر یک از گل دوشاخ .
نبینید کز کاخ کابل خدای
بزین اندر آرد بشبگیر پای .
سپهبد سوی کاخ بنهاد روی
چنانچون بود مردم جفت جوی .
ز بالا کمند اندر افکند زال
فرود آمد از کاخ فرخ همال .
همه کاخ مهراب مهر منست
زمینش چو گردان سپهر منست .
وزان جا بکاخ اندر آمد دژم
همی بود با درد و اندوه و غم
در کاخ بر خویشتن بر ببست
از اندیشگان شد بکردار مست .
از این کاخ آباد و این بوستان
از این کامگاری دل دوستان .
به هندوستان اندر آتش فروز
همه کاخ مهراب و کابل بسوز.
که ویران کنی کاخ آباد من
چنین داد خواهی همی داد من .
چماند بکاخ من اندر سمند
سرم بر شود بآسمان بلند.
به کابل دگر سام را هرچه بود
ز کاخ و ز باغ و ز کشت و درود.
بزرگان سوی کاخ شاه آمدند
کمربسته و با کلاه آمدند.
چو بشنید سیندخت گفتار اوی
به آرایش کاخ بنهاد روی .
بزرگان کشورش با دست بند
کشیدند صف پیش کاخ بلند.
همه کاخها تخت زرین نهاد
نشستند و خوردند و بودند شاد.
چو شد ساخته کار جنگ آزمای
بکاخ آمد اغریرث رهنمای .
سپاه و جهاندار بیرون شدند
ز کاخ همایون بهامون شدند.
بخواست آتش و آن کند را بکند و بسوخت
نه کاخ ماند و نه تخت و نه تاج و نه کاخال .
جهان جای بقا نیست به آسانی بگذار
بایوان چه بری رنج و بکاخ و ستن آوند .
چون در او خذلان عصیان تو ای شه راه یافت
کاخها شد جای کوف و باغها شد جای خاد.
بر کاخهای او اثر دولت قدیم
پیداتر است ز آتش بر تیغ کوهسار.
هر روز شادی نو بیناد و رامشی
زین باغ جنت آئین وین کاخ کرخ وار .
شهریاری که خلاف توکند زود فتد
از سمن زار بخارستان وز کاخ بکاز.
کاخ او پرنیان جادوفش
باغ او پر فغان کبک خرام .
سختم عجب آید که چگونه بردش خواب
آن را که بکاخ اندر یک شیشه شرابست ؟
اندر عجم نبود بمردی کسی چو نصر
بگذشتش از سهیل سر برج و کاخ و قصر.
کاخی که دیدم چون ارم خرّمتر از روی صنم
دیوار او بینم بخم ماننده ٔ پشت شمن .
یک مشت خاکی از چه در بند کاخ و کوخی
برگ از خدا طلب کن بگذار شاخ و شوخی .
اگر در پیش کاخ او سواریت آرزو آید
چو طفلان خوابگه بگذار و زی میدان مردان شو.
دنیا که دو روزه کاخ و کوخی است
در راه محمدی کلوخی است .
جهدی بکن چو زلزله ٔ صور دررسد
شاه دل تو کرده بود کاخ را رها.
ساختی کاخ سلیمان جای بانوی سبا
پس بدست مرغ کویم دادی احسنت ای ملک !
از آن سرد آمد این کاخ دلاویز
که تا جاگرم کردی گویدت خیز.
چه سود از دزدی آنگه توبه کردن
که نتوانی کمند انداخت بر کاخ .
|| بمعنی باران هم آمده است که عربان مطر خوانند. (برهان ). کاخه . رجوع به کاخه شود. بمعنی آینده از آسمان است که صفت باران است . (فرهنگ نظام ).
چه شهر شهر بدو اندرون سرای سرای
چه کاخ کاخ بدو اندرون بهار بهار.
از ایوان گشتاسپ تا پیش کاخ
درختی گشن بیخ و بسیارشاخ .
ای منظره و کاخ برآورده به خورشید
تا گنبد گردان بکشیده سر ایوان .
ز یک میل کرد آفریدون نگاه
یکی کاخ دید اندر آن شهر شاه .
به اسپ اندر آمد به کاخ بزرگ
جهان ناسپرده جوان سترگ .
بکاخ اندر آمددوان کندرو
در ایوان یکی تاجور دید نو.
ز بی راه مر کاخ را بام و در
گرفت و بکین اندر آوردسر.
هم از رشک ضحاک شد چاره جوی
ز لشکر سوی کاخ بنهاد روی .
برسم کیان تاج و تخت بهی
بیاراست باکاخ شاهنشهی .
یکی کاخ آراسته چون بهشت
همه از زر و سیم افگنده خشت .
فرود آورید اندر آن کاخشان
چو شب روز شد کرد گستاخشان .
چو آمد بکاخ گران مایه باز
بپیش جهان داور آمد براز.
چو آیی بکاخ فریدون فرود
نخستین ز هر دو پسر ده درود.
برون آمد از کاخ شاپور گرد
فرستاده ٔ سلم را پیش برد.
سپهر برین کاخ ایوان اوست
بهشت برین روی خندان اوست .
یکی کاخ بد تارک اندر سماک
نه از دست رنج و نه از سنگ و خاک .
چنین گفت گوینده با پهلوان
که از کاخ مهراب روشن روان ...
نبایدشدن تان سوی کاخ باز
بدان تا پیامی فرستم براز.
پرستنده گفتا چو فرمان دهی
بتازیم تا کاخ سرو سهی .
رسیدند خوبان بدرگاه کاخ
بدست اندرون هر یک از گل دوشاخ .
نبینید کز کاخ کابل خدای
بزین اندر آرد بشبگیر پای .
سپهبد سوی کاخ بنهاد روی
چنانچون بود مردم جفت جوی .
ز بالا کمند اندر افکند زال
فرود آمد از کاخ فرخ همال .
همه کاخ مهراب مهر منست
زمینش چو گردان سپهر منست .
وزان جا بکاخ اندر آمد دژم
همی بود با درد و اندوه و غم
در کاخ بر خویشتن بر ببست
از اندیشگان شد بکردار مست .
از این کاخ آباد و این بوستان
از این کامگاری دل دوستان .
به هندوستان اندر آتش فروز
همه کاخ مهراب و کابل بسوز.
که ویران کنی کاخ آباد من
چنین داد خواهی همی داد من .
چماند بکاخ من اندر سمند
سرم بر شود بآسمان بلند.
به کابل دگر سام را هرچه بود
ز کاخ و ز باغ و ز کشت و درود.
بزرگان سوی کاخ شاه آمدند
کمربسته و با کلاه آمدند.
چو بشنید سیندخت گفتار اوی
به آرایش کاخ بنهاد روی .
بزرگان کشورش با دست بند
کشیدند صف پیش کاخ بلند.
همه کاخها تخت زرین نهاد
نشستند و خوردند و بودند شاد.
چو شد ساخته کار جنگ آزمای
بکاخ آمد اغریرث رهنمای .
سپاه و جهاندار بیرون شدند
ز کاخ همایون بهامون شدند.
بخواست آتش و آن کند را بکند و بسوخت
نه کاخ ماند و نه تخت و نه تاج و نه کاخال .
جهان جای بقا نیست به آسانی بگذار
بایوان چه بری رنج و بکاخ و ستن آوند .
چون در او خذلان عصیان تو ای شه راه یافت
کاخها شد جای کوف و باغها شد جای خاد.
بر کاخهای او اثر دولت قدیم
پیداتر است ز آتش بر تیغ کوهسار.
هر روز شادی نو بیناد و رامشی
زین باغ جنت آئین وین کاخ کرخ وار .
شهریاری که خلاف توکند زود فتد
از سمن زار بخارستان وز کاخ بکاز.
کاخ او پرنیان جادوفش
باغ او پر فغان کبک خرام .
سختم عجب آید که چگونه بردش خواب
آن را که بکاخ اندر یک شیشه شرابست ؟
اندر عجم نبود بمردی کسی چو نصر
بگذشتش از سهیل سر برج و کاخ و قصر.
کاخی که دیدم چون ارم خرّمتر از روی صنم
دیوار او بینم بخم ماننده ٔ پشت شمن .
یک مشت خاکی از چه در بند کاخ و کوخی
برگ از خدا طلب کن بگذار شاخ و شوخی .
اگر در پیش کاخ او سواریت آرزو آید
چو طفلان خوابگه بگذار و زی میدان مردان شو.
دنیا که دو روزه کاخ و کوخی است
در راه محمدی کلوخی است .
جهدی بکن چو زلزله ٔ صور دررسد
شاه دل تو کرده بود کاخ را رها.
ساختی کاخ سلیمان جای بانوی سبا
پس بدست مرغ کویم دادی احسنت ای ملک !
از آن سرد آمد این کاخ دلاویز
که تا جاگرم کردی گویدت خیز.
چه سود از دزدی آنگه توبه کردن
که نتوانی کمند انداخت بر کاخ .
|| بمعنی باران هم آمده است که عربان مطر خوانند. (برهان ). کاخه . رجوع به کاخه شود. بمعنی آینده از آسمان است که صفت باران است . (فرهنگ نظام ).