پیش دست
لغتنامه دهخدا
پیش دست . [ دَ ] (ص مرکب ) سابق . (شرفنامه ). سبقت گیر. متبادر. مقدم . بادی . سابق در پیشدستی کردن و غالب شدن . (از برهان ). سابق و قوی . (انجمن آرا). سابق وغالب بر چیزی . (آنندراج ). ج ، پیش دستان :
بدانید کوشد به بد پیشدست
مکافات این بد نشاید نشست .
تو خواهی بدین جنگ شد پیشدست
دگر شیردل ترک خاقان پرست .
از بزرگان و ز تدبیرگران
پیشدست است بتدبیر و به رای .
بجلدی زن چابک پیشدست
کیانی کمر بر میانش ببست .
همیشه خدای جهان را بُدست
که درمانده را افکند پیشدست .
عزیز همایون شه پیشدست
همی بود با جفت خویشش نشست .
هر آنکو بود نیک و نیکان پرست
بود در همه کار او پیشدست .
پیشی آن تن را رسد کز علم باشد پیشدست
سروری آنرا رسد کز عقل باشدپایدار.
بر دشمنان خود بخرد پیشدست گشت
آبای خویش را بهنر نیکنام کرد.
چو در داد بیشی و پیشیت هست
سزد گر شود بر کیان پیشدست .
پیشدستان که پیش ازین بودند
یکدم از دردسر نیاسودند.
|| مبارز. || مددکار. (برهان ). معاون . نائب و پیشکار. (غیاث ) (آنندراج ) :
خرابم کرده چشم نیم مستی
که دارد همچو مژگان پیشدستی .
|| (اِمص مرکب ) پیشدستی :
کنون کینه را کوس بر پیل بست
همی جنگ ما را کند پیشدست .
منوچهر کردی بدین پیشدست
نکردی بدین همت خویش پست .
نه لشکر پسندد نه یزدان پرست
که تو جنگ او را کنی پیشدست .
|| (اِ مرکب ) پیشادست . (جهانگیری ). پیشادست که اجرت پیش دادن باشد. (برهان ). بیعانه . (شرفنامه ). پول پیشکی که قبل از کار بکارگر دهند. پیش مزد. || نقد. مقابل نسیه . (برهان ) (آنندراج ). || صدر مجلس . (برهان ). صف اول . جای اول گیرنده . ابتدا.
بدانید کوشد به بد پیشدست
مکافات این بد نشاید نشست .
تو خواهی بدین جنگ شد پیشدست
دگر شیردل ترک خاقان پرست .
از بزرگان و ز تدبیرگران
پیشدست است بتدبیر و به رای .
بجلدی زن چابک پیشدست
کیانی کمر بر میانش ببست .
همیشه خدای جهان را بُدست
که درمانده را افکند پیشدست .
عزیز همایون شه پیشدست
همی بود با جفت خویشش نشست .
هر آنکو بود نیک و نیکان پرست
بود در همه کار او پیشدست .
پیشی آن تن را رسد کز علم باشد پیشدست
سروری آنرا رسد کز عقل باشدپایدار.
بر دشمنان خود بخرد پیشدست گشت
آبای خویش را بهنر نیکنام کرد.
چو در داد بیشی و پیشیت هست
سزد گر شود بر کیان پیشدست .
پیشدستان که پیش ازین بودند
یکدم از دردسر نیاسودند.
|| مبارز. || مددکار. (برهان ). معاون . نائب و پیشکار. (غیاث ) (آنندراج ) :
خرابم کرده چشم نیم مستی
که دارد همچو مژگان پیشدستی .
|| (اِمص مرکب ) پیشدستی :
کنون کینه را کوس بر پیل بست
همی جنگ ما را کند پیشدست .
منوچهر کردی بدین پیشدست
نکردی بدین همت خویش پست .
نه لشکر پسندد نه یزدان پرست
که تو جنگ او را کنی پیشدست .
|| (اِ مرکب ) پیشادست . (جهانگیری ). پیشادست که اجرت پیش دادن باشد. (برهان ). بیعانه . (شرفنامه ). پول پیشکی که قبل از کار بکارگر دهند. پیش مزد. || نقد. مقابل نسیه . (برهان ) (آنندراج ). || صدر مجلس . (برهان ). صف اول . جای اول گیرنده . ابتدا.