پیروزگر
لغتنامه دهخدا
پیروزگر. [ گ َ ] (اِخ ) از نامهای خدای تعالی :
بدانگه تو پیروز باشی مگر
اگر یار باشدت پیروزگر.
که پیروزگر در جهان ایزد است
جهاندار اگر زو نترسد بد است .
بنیروی پیروزگر یک خدای
چون من با سپاه اندرآیم ز جای .
خداوند دانائی و تاج و تخت
ز پیروزگر یافته کام و بخت .
سپاس از خداوند پیروزگر
کزویست نیروی فر و هنر.
چو پیروزگر فرهی دادمان
در بخت پیروز بگشادمان .
که پیروزگر پشت و یار منست
کنون زخم شمشیر کار منست .
ز پیروزگر آفرین تو باد
سر تاجداران زمین تو باد.
زپیروزگر آفرین بر تو باد
مبادی همیشه مگر شاه و شاد.
بدو گفت شاه این نه تیر منست
که پیروزگر دستگیر منست .
به پیروزگر بر تو ای پهلوان
که از من نباشی خلیده روان .
سپاس از جهاندار پیروزگر
که آوردمان رنج و سختی بسر.
چو پیروزگر دادمان فرهی
بزرگی و دیهیم و شاهنشهی .
بنام خداوند پیروزگر
خداوند دیهیم و فر و هنر.
بنیروی یزدان پیروزگر
بداد و دهش تنگ بسته کمر.
ز دشمن ستاند رساند بدوست
خداوند پیروزگر یار اوست .
|| (ص مرکب ) عطاکننده ٔ فیروزی .دهنده ٔ فیروزی . پیروزگرداننده . ناصر. از صفات باری تعالی :
بفرمان یزدان پیروزگر
ببندم ورا نیز راه گذر.
بپیش خداوند پیروزگر
کزویست مردی و بخت و هنر.
دو زاغ کمان را بزه برنهاد
ز یزدان پیروزگر کرد یاد.
بنیروی یزدان پیروزگر
ببندم بکین سیاوش کمر.
بنیروی یزدان پیروزگر
ببخت و بشمشیر و تیر و هنر.
جهاندار پیروزگر یار باد
سر بخت دشمن نگونسار باد.
خروشان بغلطید بر خاک بر
بپیش خداوند پیروزگر.
بنیروی یزدان پیروزگر
زتور ستمگر جدا کرد سر.
زهر گونه ای آفرین و ثنا
........
ابر پاک یزدان پیروزگر.
که درتن روان آفرید و گهر.
|| منصور. مظفر. فاتح . غالب :
من اینرا که گفتم نگفتم مگر
بفرمانت ای شاه پیروزگر.
فرسته فرستاد هم زی پدر
که ای نامور شاه پیروزگر.
برفتند با هدیه و با نثار
بنزدیک پیروزگرشهریار.
یکی نور بد [ کیخسرو] در جهان سربسر
که بر تخت بنشست پیروزگر.
چو شد کار گودرز و پیران بسر
بجنگ دگر شاه پیروزگر.
بدین برز و بالای این پهلوان
بدین تیز گفتار و روشن روان
نباشد مگر شاد و پیروزگر
جهانی که شد بی بر آرد به بر.
نبینی که مائیم پیروزگر
بدین کار مشتاب تند ای پسر.
که ویسه بدش نام فرخ پدر
برادرش پیران پیروزگر.
ورایدونکه پیروزگر باشد اوی
بشاهی بسان پدر باشد اوی .
ازان پس بیامد بخسرو خبر
که پیران شد از رزم پیروزگر.
و دیگر که با من ببندی کمر
بیابی بر شاه پیروزگر.
سپهدار ایران و پیروزگر
نگهبان و جنبده ٔ بوم و بر.
که کین پدر بر تو آید بسر
مبادی بجز شاد و پیروزگر.
ببخشایدت شاه پیروزگر
که هستی چو من پهلو پیرسر.
همی گفت پیروزگر پادشاه
همیشه سر پهلوان با کلاه .
چنین گفت کای باب پیروزگر
تو بر من بسستی گمانی مبر
همی گفت شاهست پیروزگر
همیشه کلاهش بخورشید بر.
ز کردار ایشان بکهتر خبر
رساند مگر شاه پیروزگر.
پراکنده بر گرد گیتی خبر
ز جنبیدن شاه پیروزگر.
یکی سور بد در جهان سربسر
که بر تخت بنشست پیروزگر.
پدر بر پدر بر، پسر بر پسر
همه تاجور باد و پیروزگر.
به رای و بدانش ، بفر و هنر
بهر کار، هر جای پیروزگر.
که پیروزگر باش و بیداربخت
مگرداد زرد این کیانی درخت .
ز کشته چنان شد در و دشت و کوه
که پیروزگر شد ز کشتن ستوه .
که کین پدر بر تو آید بسر
مبادی بجز شاد و پیروزگر.
بدو گفت پیروزگر باش زن
همیشه شکیبادل و رای زن .
دوان دیده بان شد بر شهرگیر
که پیروزگر گشت شاه اردشیر.
بگفتند کای شاه پیروزگر
بشمعون همی بدگمانی مبر.
نمانم که باشی تو پیروزگر
وگر یابی از اختر نیک بر.
و دیگر که این شاه پیروزگر
بیابد همی زاختر نیک بر.
بروآفرین خواند شاه یمن
که پیروزگر باش بر انجمن .
سرانجام ترسم که پیروزگر
نباشد جز از دشمن کینه ور.
که پیروزگر بود روز نبرد
بمردی ز هومان برآورده گرد.
که پیروزگر سوی ایران شوی
بنزدیک شاه دلیران شوی .
بر او آفرین کرد بس پهلوان
که پیروزگرباش و روشن روان .
همان به که من بازگردم بدر
ببیند مرا شاه پیروزگر.
یکی آنکه پیروزگر باشد اوی
ز دشمن نتابد گه جنگ روی .
چنین گفت مر شاهرا زال زر
انوشه بزی شاد و پیروزگر.
چو پیروزگر باشی ایران تراست
تن پیل و چنگال شیران تراست .
بپذرفت مهران ستاد از پدر
بنام شهنشاه پیروزگر.
نخستین در ازمن کند یادگار
بفرمان پیروزگر شهریار.
ز خویشان میلاد چون صد سوار
چو گرگین پیروزگر مایه دار.
نباشی درین جنگ پیروزگر
نیابی همان ز اختر نیک بر.
گر امروز گردیم پیروزگر
بیابد دل از افسر نیک بر.
و گر من بوم بر تو پیروزگر
دهد مر مرااختر نیک بر.
جهاندار پیروزگر خوانمش
ز شاهان سرافرازتر دانمش .
بنیروی یزدان ببندم کمر
ببخت جهاندار پیروزگر.
بهر کار پیروزگر داردش
درخت بزرگی ببر داردش .
یکی آنکه پیروزگر باشد اوی
ز دشمن نتابد گه جنگ روی .
مگر زو برآساید این بوم و بر
بفرّ تو ای مرد پیروزگر.
ز اسکندر راد پیروزگر
خداوند شمشیر و نام و گهر.
چنین گفت کای شاه پیروزگر
سخنگوی و بیدار و با زور و فر.
که پیروزگر باد پیوسته شاه
بافزایش دانش و دستگاه .
خجسته شهنشاه پیروزگر
جهاندار با دانش و با گهر.
خواجه احمد آن رئیس عادل پیروزگر
آن فریدون فرکیخسرودل رستم براز.
خداوند ما باد پیروزگر
سر و کار او با پرندین بری .
کجا رزمش بود پیروزگر باد
کجا بزمش بود با جاه و فر باد.
سام نریمان را پرسیدند که ای پیروزگر سالار آرایش رزم چیست . (نوروزنامه ).
بدانگه تو پیروز باشی مگر
اگر یار باشدت پیروزگر.
که پیروزگر در جهان ایزد است
جهاندار اگر زو نترسد بد است .
بنیروی پیروزگر یک خدای
چون من با سپاه اندرآیم ز جای .
خداوند دانائی و تاج و تخت
ز پیروزگر یافته کام و بخت .
سپاس از خداوند پیروزگر
کزویست نیروی فر و هنر.
چو پیروزگر فرهی دادمان
در بخت پیروز بگشادمان .
که پیروزگر پشت و یار منست
کنون زخم شمشیر کار منست .
ز پیروزگر آفرین تو باد
سر تاجداران زمین تو باد.
زپیروزگر آفرین بر تو باد
مبادی همیشه مگر شاه و شاد.
بدو گفت شاه این نه تیر منست
که پیروزگر دستگیر منست .
به پیروزگر بر تو ای پهلوان
که از من نباشی خلیده روان .
سپاس از جهاندار پیروزگر
که آوردمان رنج و سختی بسر.
چو پیروزگر دادمان فرهی
بزرگی و دیهیم و شاهنشهی .
بنام خداوند پیروزگر
خداوند دیهیم و فر و هنر.
بنیروی یزدان پیروزگر
بداد و دهش تنگ بسته کمر.
ز دشمن ستاند رساند بدوست
خداوند پیروزگر یار اوست .
|| (ص مرکب ) عطاکننده ٔ فیروزی .دهنده ٔ فیروزی . پیروزگرداننده . ناصر. از صفات باری تعالی :
بفرمان یزدان پیروزگر
ببندم ورا نیز راه گذر.
بپیش خداوند پیروزگر
کزویست مردی و بخت و هنر.
دو زاغ کمان را بزه برنهاد
ز یزدان پیروزگر کرد یاد.
بنیروی یزدان پیروزگر
ببندم بکین سیاوش کمر.
بنیروی یزدان پیروزگر
ببخت و بشمشیر و تیر و هنر.
جهاندار پیروزگر یار باد
سر بخت دشمن نگونسار باد.
خروشان بغلطید بر خاک بر
بپیش خداوند پیروزگر.
بنیروی یزدان پیروزگر
زتور ستمگر جدا کرد سر.
زهر گونه ای آفرین و ثنا
........
ابر پاک یزدان پیروزگر.
که درتن روان آفرید و گهر.
|| منصور. مظفر. فاتح . غالب :
من اینرا که گفتم نگفتم مگر
بفرمانت ای شاه پیروزگر.
فرسته فرستاد هم زی پدر
که ای نامور شاه پیروزگر.
برفتند با هدیه و با نثار
بنزدیک پیروزگرشهریار.
یکی نور بد [ کیخسرو] در جهان سربسر
که بر تخت بنشست پیروزگر.
چو شد کار گودرز و پیران بسر
بجنگ دگر شاه پیروزگر.
بدین برز و بالای این پهلوان
بدین تیز گفتار و روشن روان
نباشد مگر شاد و پیروزگر
جهانی که شد بی بر آرد به بر.
نبینی که مائیم پیروزگر
بدین کار مشتاب تند ای پسر.
که ویسه بدش نام فرخ پدر
برادرش پیران پیروزگر.
ورایدونکه پیروزگر باشد اوی
بشاهی بسان پدر باشد اوی .
ازان پس بیامد بخسرو خبر
که پیران شد از رزم پیروزگر.
و دیگر که با من ببندی کمر
بیابی بر شاه پیروزگر.
سپهدار ایران و پیروزگر
نگهبان و جنبده ٔ بوم و بر.
که کین پدر بر تو آید بسر
مبادی بجز شاد و پیروزگر.
ببخشایدت شاه پیروزگر
که هستی چو من پهلو پیرسر.
همی گفت پیروزگر پادشاه
همیشه سر پهلوان با کلاه .
چنین گفت کای باب پیروزگر
تو بر من بسستی گمانی مبر
همی گفت شاهست پیروزگر
همیشه کلاهش بخورشید بر.
ز کردار ایشان بکهتر خبر
رساند مگر شاه پیروزگر.
پراکنده بر گرد گیتی خبر
ز جنبیدن شاه پیروزگر.
یکی سور بد در جهان سربسر
که بر تخت بنشست پیروزگر.
پدر بر پدر بر، پسر بر پسر
همه تاجور باد و پیروزگر.
به رای و بدانش ، بفر و هنر
بهر کار، هر جای پیروزگر.
که پیروزگر باش و بیداربخت
مگرداد زرد این کیانی درخت .
ز کشته چنان شد در و دشت و کوه
که پیروزگر شد ز کشتن ستوه .
که کین پدر بر تو آید بسر
مبادی بجز شاد و پیروزگر.
بدو گفت پیروزگر باش زن
همیشه شکیبادل و رای زن .
دوان دیده بان شد بر شهرگیر
که پیروزگر گشت شاه اردشیر.
بگفتند کای شاه پیروزگر
بشمعون همی بدگمانی مبر.
نمانم که باشی تو پیروزگر
وگر یابی از اختر نیک بر.
و دیگر که این شاه پیروزگر
بیابد همی زاختر نیک بر.
بروآفرین خواند شاه یمن
که پیروزگر باش بر انجمن .
سرانجام ترسم که پیروزگر
نباشد جز از دشمن کینه ور.
که پیروزگر بود روز نبرد
بمردی ز هومان برآورده گرد.
که پیروزگر سوی ایران شوی
بنزدیک شاه دلیران شوی .
بر او آفرین کرد بس پهلوان
که پیروزگرباش و روشن روان .
همان به که من بازگردم بدر
ببیند مرا شاه پیروزگر.
یکی آنکه پیروزگر باشد اوی
ز دشمن نتابد گه جنگ روی .
چنین گفت مر شاهرا زال زر
انوشه بزی شاد و پیروزگر.
چو پیروزگر باشی ایران تراست
تن پیل و چنگال شیران تراست .
بپذرفت مهران ستاد از پدر
بنام شهنشاه پیروزگر.
نخستین در ازمن کند یادگار
بفرمان پیروزگر شهریار.
ز خویشان میلاد چون صد سوار
چو گرگین پیروزگر مایه دار.
نباشی درین جنگ پیروزگر
نیابی همان ز اختر نیک بر.
گر امروز گردیم پیروزگر
بیابد دل از افسر نیک بر.
و گر من بوم بر تو پیروزگر
دهد مر مرااختر نیک بر.
جهاندار پیروزگر خوانمش
ز شاهان سرافرازتر دانمش .
بنیروی یزدان ببندم کمر
ببخت جهاندار پیروزگر.
بهر کار پیروزگر داردش
درخت بزرگی ببر داردش .
یکی آنکه پیروزگر باشد اوی
ز دشمن نتابد گه جنگ روی .
مگر زو برآساید این بوم و بر
بفرّ تو ای مرد پیروزگر.
ز اسکندر راد پیروزگر
خداوند شمشیر و نام و گهر.
چنین گفت کای شاه پیروزگر
سخنگوی و بیدار و با زور و فر.
که پیروزگر باد پیوسته شاه
بافزایش دانش و دستگاه .
خجسته شهنشاه پیروزگر
جهاندار با دانش و با گهر.
خواجه احمد آن رئیس عادل پیروزگر
آن فریدون فرکیخسرودل رستم براز.
خداوند ما باد پیروزگر
سر و کار او با پرندین بری .
کجا رزمش بود پیروزگر باد
کجا بزمش بود با جاه و فر باد.
سام نریمان را پرسیدند که ای پیروزگر سالار آرایش رزم چیست . (نوروزنامه ).