پی کردن
لغتنامه دهخدا
پی کردن . [ پ َ / پ ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) پی کردن چیزی یا کسی یا فکری را تعقیب کردن آن . دنبال کردن آن . تعاقب کردن آن : وانچه زو درگذشته هم نگذاشت
یا پی اش کرد، یا پی اش برداشت .
شد غلام ملک به می خوردن
بشدنداز پی اش به پی کردن .
دزد گریخت و ما او را پی کردیم . اگر شما شعبه ٔ ریاضی را پی کرده بودید حالا یکی از بزرگان علم ریاضی بودید.
|| مداومت کردن به . استمرار داشتن در. || عقر. (دهار). با شمشیر بیک ضربت پی ستوری یا جز آن را بریدن . با یک ضربت پی مردی یا حیوانی افکندن . بیک زخم پای او را جدا کردن از قلم . قلم کردن پای . بضربتی پی اسب و مانند آن را جدا کردن . بریدن عرقوب :
دگر مَرکَبان را همه کرد پی
بشمشیر ببرید بر سان نی .
خیارگان صف پیل آن سپه بگرفت
نفایگان را پی کرد و خسته کرد و نزار .
چو شهرو نامه بگشادو فروخواند
چو پی کرده خر اندر گل فروماند.
ایزد به بهشت وعده ما را می کرد
اندر دو جهان حرام می را کی کرد
مردی بعرب اشتر حمزه پی کرد
پیغمبر ما حرام می بر وی کرد.
هر چهارپای که یافتند بر در سرای مقتدر پی کردند. (مجمل التواریخ و القصص ).
از حسد فتح تو خصم تو پی کرد اسپ
همچو جحی کز خدوک چرخه ٔ مادر شکست .
شاه راه شرع را بر آسمان علم جوی
مرکب گفتار پی کن چنگ در کردار زن .
چو در پیلپایی قدح می کنم
بیک پیلپا پیل را پی کنم .
وز بسی تن که تیغ پی میکرد
زهره صفرا و زهره قی میکرد.
نهنگی که او پیل را پی کند
از آهو بره عاجزی کی کند.
سپاهی که اندیشه را پی کند
چو کوهه زند کوه ازو خوی کند.
اگر طالبی کاین زمین طی کنی
نخست اسب باز آمدن پی کنی .
پی کردن بچه ٔ ناقه ٔ صالح ، عقر آن . کسف ؛ پی کردن شتر. (تاج المصادر بیهقی ). الصق بعرقوب بعیره و ساقه ؛ پی کرد شتر را. هلال ؛ آنچه بدان خر را پی کنند. (منتهی الارب ). || عاجز کردن وبی رفتار کردن . (غیاث ).
|| راندن . بیرون کردن . دور کردن :
ساغری چندچون ز می خوردند
شرم را از میانه پی کردند.
- پی کردن امید ؛ کنایه از ناامید شدن باشد. (برهان ).
یا پی اش کرد، یا پی اش برداشت .
شد غلام ملک به می خوردن
بشدنداز پی اش به پی کردن .
دزد گریخت و ما او را پی کردیم . اگر شما شعبه ٔ ریاضی را پی کرده بودید حالا یکی از بزرگان علم ریاضی بودید.
|| مداومت کردن به . استمرار داشتن در. || عقر. (دهار). با شمشیر بیک ضربت پی ستوری یا جز آن را بریدن . با یک ضربت پی مردی یا حیوانی افکندن . بیک زخم پای او را جدا کردن از قلم . قلم کردن پای . بضربتی پی اسب و مانند آن را جدا کردن . بریدن عرقوب :
دگر مَرکَبان را همه کرد پی
بشمشیر ببرید بر سان نی .
خیارگان صف پیل آن سپه بگرفت
نفایگان را پی کرد و خسته کرد و نزار .
چو شهرو نامه بگشادو فروخواند
چو پی کرده خر اندر گل فروماند.
ایزد به بهشت وعده ما را می کرد
اندر دو جهان حرام می را کی کرد
مردی بعرب اشتر حمزه پی کرد
پیغمبر ما حرام می بر وی کرد.
هر چهارپای که یافتند بر در سرای مقتدر پی کردند. (مجمل التواریخ و القصص ).
از حسد فتح تو خصم تو پی کرد اسپ
همچو جحی کز خدوک چرخه ٔ مادر شکست .
شاه راه شرع را بر آسمان علم جوی
مرکب گفتار پی کن چنگ در کردار زن .
چو در پیلپایی قدح می کنم
بیک پیلپا پیل را پی کنم .
وز بسی تن که تیغ پی میکرد
زهره صفرا و زهره قی میکرد.
نهنگی که او پیل را پی کند
از آهو بره عاجزی کی کند.
سپاهی که اندیشه را پی کند
چو کوهه زند کوه ازو خوی کند.
اگر طالبی کاین زمین طی کنی
نخست اسب باز آمدن پی کنی .
پی کردن بچه ٔ ناقه ٔ صالح ، عقر آن . کسف ؛ پی کردن شتر. (تاج المصادر بیهقی ). الصق بعرقوب بعیره و ساقه ؛ پی کرد شتر را. هلال ؛ آنچه بدان خر را پی کنند. (منتهی الارب ). || عاجز کردن وبی رفتار کردن . (غیاث ).
|| راندن . بیرون کردن . دور کردن :
ساغری چندچون ز می خوردند
شرم را از میانه پی کردند.
- پی کردن امید ؛ کنایه از ناامید شدن باشد. (برهان ).