پی
لغتنامه دهخدا
پی . [ پ َ / پ ِ ] (اِ) قدم . گام . پای . پا. مخفف پای که بعربی رجل خوانند. (برهان ). پشت علیای کف پا و پشت سفلای ساق پا. کف پا :
ترّست زمین ز دیدگان من
چون پی بنهم همی فرولغزم .
اکنون فکنده بینی از ترک تا یمن
یک چند گاه زیر پی آهوان سمن .
یکی شاه گیلان یکی شاه ری
که بفشاردندی گه جنگ پی .
چو بر دجله یک بر دگر بگذرند
چنان تنگ پل را به پی بسپرند.
بفرجام روز تو هم بگذرد
سپهر روانت به پی بسپرد.
همه یال اسبان پر از مشک و می
شکر با درم ریخته زیر پی .
بهر پی که برداشت قیصر ز راه
همی ریخت دینار گنجور شاه .
و گر بگذری زین سخن نگذرم
سرو تخت و تاجت به پی بسپرم .
بفرمود تا تاختن ها برند
همه روی کشور به پی بسپرند.
چه زیر پی پیل گشته تباه
چه سرها بریده به آوردگاه .
که لشکر کشد جنگ را سوی روم
نهد پی بر آن خاک آباد بوم .
پی مور برهستی او گواست
که ما بندگانیم و او پادشاست .
بدشت اندرون لشکر انبوه گشت
زمین از پی پیل چون کوه گشت .
بزیر پی تازی اسبان درم
به ایران ندیدند یکتن دژم .
تو مردان جنگی کجا دیده ای
که بانگ پی اسب نشنیده ای .
همه مهتران نزد شاه آمدند
برهنه پی و بی کلاه آمدند.
همه یال اسپان پر از مشک و می
پراکنده دینار در زیر پی .
جهان و مکان و زمان آفرید
پی مور و کوه گران آفرید.
چه مایه زن و کودک نارسید
که زیر پی پیل شد ناپدید.
ز بالا چو پی بر زمین بر نهاد
بیامد فریدون بکردار باد.
پی ژنده پیلان بخون اندرون
چنانچون ز بیجاده باشد ستون .
چو از نامداران بپالود خوی
که سنگ از سر چاه ننهاد پی .
بزیر پی پیلتان افکنم
بن و بیختان از جهان برکنم .
کنون شهریاری به ایران تراست
پی مور تا چنگ شیران تراست .
برین زادم و هم برین بگذرم
چنان دان که خاک پی حیدرم .
وگر هیچ کژی گمانی برم
بزیر پی پیلتان بسپرم .
چو آمد بر تخت کاوس کی
سرش بود پر خاک و پر خاک پی .
پی رخش رستم زمین نسپرد
ز توران کسی را بکس نشمرد.
ز پر پشه تا پی ژنده پیل
همان چشمه ٔ آب و دریای نیل .
ز فرمان و رایش کسی نگذرد
پی مور بی او زمین نسپرد.
نخواهم زایرانیان یار کس
پی رخش و ایزد مرا یار بس .
گر از رزمگه پی نهد پیشتر
بجنبد ابر خویشتن بیشتر.
ز ترکان دو بهره فتاده نگون
بزیر پی اسپ غرقه بخون .
یکی را ز سقلاب و شگنان و چین
نمانم که پی بر نهد بر زمین .
پی او ممان تا نهد بر زمین
بتوران و مکران و دریای چین .
یک امروز با کام دل می خوریم
پی روز ناآمده نشمریم .
هماورد او بر زمین پیل نیست
چو گرد پی اسپ او نیل نیست .
اگر خاک ما رابه پی بسپرد
ازین کرده ٔ خویش کیفر برد.
رکابش گران کرد و چندی شتافت
نشان پی شاه توران نیافت .
یکی لشکری گشت بر سان کوه
زمین از پی بادپایان ستوه .
ز بس مردن مردم و چارپای
پیی رانبد بر زمین نیز جای .
پس پشتشان ژنده پیلان چو کوه
زمین از پی پیل گشته ستوه .
هر شاه که از طاعت تو بازکشد سر
فرق سر او زیر پی پیل بسایی .
دهم جان گر از دل بمن بنگری
کنم خاک تن تا به پی بسپری .
خرد است آنکه چو مردم سپس او برود
گر گهر روید زیر پیش از خاک سزاست .
گویند که پیش ازین گهر کوفت
در ظلمت ، زیر پی سکندر.
رسول عالم عادل چو بوسه کرد زمین
شرف گرفت چو پی بر بساط ملک نهاد.
بر مدار از مقام هستی پی
سر همانجا بنه که خوردی می .
دیده ام در پای او گوهر فشاند
تا چو پی بنهاد بر گوهر گذشت .
ما و خاک پی وادی سپران کز تف و نم
آهشان مشعله وار و مژه سقا بینند.
دارم دل عراق و سر مکه و پی حج
درخورتر از اجازت تو درخوری ندارم .
وز خاک سکندر و پی خضر
صد چشمه بامتحان گشاید.
سرت خاقانیا در نیم راهیست
کز آنجا پی برون نتوان نهادن .
بگردان پی شیر از این بوستان
مده پیل را یاد هندوستان .
پی موریست از کین تا بمهرش
سرموئیست از سر تا سپهرش .
ساقی پی بارگیم ریش است
می ده که ره رحیل پیش است .
پی بارگی سوی این مرز راند
بر و بوم ما را بگردون رساند.
گوزنی را که برره شیر باشد
گیا در زیر پی شمشیر باشد.
سکندر چو بر خوان خاقان رسید
پی خضر بر آب حیوان رسید.
پی آهو از چشمه انگیخته
چو بر نیفه ها نافه ها ریخته .
زمین عجم گورگاه وی است
درو پای بیگانه وحشی پی است .
تا او نشدی ز مرغ تا مور
کس پی ننهاد گرد آن گور.
چو شه شد بنزدیک آن گور تنگ
درآمد پی بادپایان به سنگ .
پالیده ٔ دانه ٔ تو گشتم
خاک پی تو در بهشتم .
پی بر پی او نهاد و بشتافت
در تشنگی آب زندگی یافت .
پی شاه اگر آفتابی کند
به هر جا که تا به خرابی کند.
سالها بگذرد که حادثه را
نرسد در حریم ملک تو پی .
پس از عزم آهو گرفتن به پی
لگد خورده از گوسفندان حی .
دل نعره زنان ملک جهان می طلبد
پیوسته حساب جاودان می طلبد
مسکین خبرش نیست که صیاد اجل
پی در پی او نهاده جان می طلبد.
چو خواهی برتر از عالم نهی پی
بگو ترک جهان و هر چه در وی .
حشمت مبین و سلطنت گل که بسپرد
فراش باد هر ورقش را بزیر پی .
مردان رهش بهمت و دیده روند
زآن در ره او نشان پی پیدا نیست .
|| مقدار درازی یک کف پا :
بشهر اندرآمد سراسر سپاه
پیی رانبد بر زمین هیچ راه .
بگیتی پیی خاک تیره نماند
که مهر نگین مرا برنخواند.
برآمد خروش از در هر دو شاه
پیی را نبد بر زمین هیچ راه .
به صدپی اندر ده جای ریگ چون سرمه
به ده پی اندر صد جای سنگ چون نشتر.
نکرد یک شب خواب و نخورد یکروز آب
نیافت یک پی راه و ندید یک تن یار.
یک پی زمین نماند که از زخم تیغ تو
از خون کنار خاک چو دریا کنار نیست .
بوالفضولی سؤال کرد از وی
چیست این خانه شش بدست و سه [دو] پی .
خبرت هست که زین زیر و زبر بیخردان
نیست یک پی ز خراسان که نشد زیر و زبر.
گوی من صد پی از آن سوی سر میدان شد
گرچه با گوی بمیدان شدنم نگذارند.
خاک هر پی خون تست از کوی یار
پی زکوی یار نگسستی هنوز.
|| فاصله ٔ میان دو پا گاه راه رفتن . پا. قدم :
رفتن من دو پی بود و آنگاه
تکیه بر چوب و بر عصا باشد.
|| قدم . قدوم :
پی میزبان بر تو فرخنده باد
همه تاجداران ترا بنده باد.
درخت بدنیت خوشیده شاخست
شه نیکونیت را پی فراخست .
ز لهراسپ دارد همانا نژاد
پی او بر این بوم فرخنده باد.
- اقبال پی :
آن یکی پرسید اشتر را که هی
از کجا می آیی ای اقبال پی .
- بخشنده پی . (فردوسی ).
- پسندیده پی :
حکایت شنو کودک نامجوی
پسندیده پی بود و فرخنده خوی .
- پیاپی . رجوع به پیاپی شود.
- پی در پی . رجوع به پی در پی شود.
- پی شوم :
بتاراج برد آن بر و بوم را
که ره بسته باد آن پی شوم را.
- پی مبارک :
هست ما را بفر و تارک او
همه چیز ازپی ِ مبارک او.
- تیزپی :
وز آنجا یکی تیزپی برگرفت
ره ساربانان قیصر گرفت .
بسر برد روزی دو در رود و می
دگر باره شد مرکبش تیزپی .
- خجسته پی :
خجسته پی و نام او زردهشت
که آهرمن بدکنش را بکشت .
- خشک پی .
- درپی . رجوع به پی (در معنی دنبال ) شود.
- سبک پی :
سبک پی چو یاران بمنزل رسند
نخسبد که واماندگان از پسند.
- سپیدپی .
- سخت پی (فردوسی ) .
- سست پی :
من از تخمه ٔ بهمن و پشت کی
چرا ترسم از رومی سست پی .
- شوم پی (فردوسی ) .
- فرخ پی :
بدو گفت فرخ پی و روز تو
همان اختر گیتی افروز تو.
او همانست که محمود جهان را بگشود
سبب او بود و بفرخ پی او یافت ظفر.
که جام جهان بین و تخت کیان
چگونست بی فر فرخ پیان .
که این اختران گرچه فرخ پیند
ز نافرخی نیز خالی نیند.
- فرخنده پی :
یکی آفرین کرد پرمایه کی
که ای نامداران فرخنده پی .
چه کم گردد ای صدر فرخنده پی
ز قدر رفیعت بدرگاه حی .
- فیروزپی :
نپنداری ای خضر فیروزپی
که از می مرا هست مقصود می .
- گم کرده پی :
سلاطین عزلت سلاطین حی
منازل شناسان گم کرده پی .
- مبارک پی .
- نیک پی :
ز گفتار او شاد شد شهریار
ورا نیک پی خواند و به روزگار.
بخوان و شکار و ببزم و به می
بنزدیک خاقان بدی نیک پی .
گرانمایه اغریرث نیک پی
از آمل گذارد سپه را به ری .
دو شاه سرافراز و دو نیک پی
نبیره ٔ سرافراز کاووس کی .
بمجنون یکی گفت کای نیک پی
چه بودت که دیگر نیایی به حی .
- نیکوپی :
جان من کمتر ز طوطی کی بود
جان چنین باید که نیکو پی بود.
و گاه مضاف افتد چون :
ترّست زمین ز دیدگان من
چون پی بنهم همی فرولغزم .
اکنون فکنده بینی از ترک تا یمن
یک چند گاه زیر پی آهوان سمن .
یکی شاه گیلان یکی شاه ری
که بفشاردندی گه جنگ پی .
چو بر دجله یک بر دگر بگذرند
چنان تنگ پل را به پی بسپرند.
بفرجام روز تو هم بگذرد
سپهر روانت به پی بسپرد.
همه یال اسبان پر از مشک و می
شکر با درم ریخته زیر پی .
بهر پی که برداشت قیصر ز راه
همی ریخت دینار گنجور شاه .
و گر بگذری زین سخن نگذرم
سرو تخت و تاجت به پی بسپرم .
بفرمود تا تاختن ها برند
همه روی کشور به پی بسپرند.
چه زیر پی پیل گشته تباه
چه سرها بریده به آوردگاه .
که لشکر کشد جنگ را سوی روم
نهد پی بر آن خاک آباد بوم .
پی مور برهستی او گواست
که ما بندگانیم و او پادشاست .
بدشت اندرون لشکر انبوه گشت
زمین از پی پیل چون کوه گشت .
بزیر پی تازی اسبان درم
به ایران ندیدند یکتن دژم .
تو مردان جنگی کجا دیده ای
که بانگ پی اسب نشنیده ای .
همه مهتران نزد شاه آمدند
برهنه پی و بی کلاه آمدند.
همه یال اسپان پر از مشک و می
پراکنده دینار در زیر پی .
جهان و مکان و زمان آفرید
پی مور و کوه گران آفرید.
چه مایه زن و کودک نارسید
که زیر پی پیل شد ناپدید.
ز بالا چو پی بر زمین بر نهاد
بیامد فریدون بکردار باد.
پی ژنده پیلان بخون اندرون
چنانچون ز بیجاده باشد ستون .
چو از نامداران بپالود خوی
که سنگ از سر چاه ننهاد پی .
بزیر پی پیلتان افکنم
بن و بیختان از جهان برکنم .
کنون شهریاری به ایران تراست
پی مور تا چنگ شیران تراست .
برین زادم و هم برین بگذرم
چنان دان که خاک پی حیدرم .
وگر هیچ کژی گمانی برم
بزیر پی پیلتان بسپرم .
چو آمد بر تخت کاوس کی
سرش بود پر خاک و پر خاک پی .
پی رخش رستم زمین نسپرد
ز توران کسی را بکس نشمرد.
ز پر پشه تا پی ژنده پیل
همان چشمه ٔ آب و دریای نیل .
ز فرمان و رایش کسی نگذرد
پی مور بی او زمین نسپرد.
نخواهم زایرانیان یار کس
پی رخش و ایزد مرا یار بس .
گر از رزمگه پی نهد پیشتر
بجنبد ابر خویشتن بیشتر.
ز ترکان دو بهره فتاده نگون
بزیر پی اسپ غرقه بخون .
یکی را ز سقلاب و شگنان و چین
نمانم که پی بر نهد بر زمین .
پی او ممان تا نهد بر زمین
بتوران و مکران و دریای چین .
یک امروز با کام دل می خوریم
پی روز ناآمده نشمریم .
هماورد او بر زمین پیل نیست
چو گرد پی اسپ او نیل نیست .
اگر خاک ما رابه پی بسپرد
ازین کرده ٔ خویش کیفر برد.
رکابش گران کرد و چندی شتافت
نشان پی شاه توران نیافت .
یکی لشکری گشت بر سان کوه
زمین از پی بادپایان ستوه .
ز بس مردن مردم و چارپای
پیی رانبد بر زمین نیز جای .
پس پشتشان ژنده پیلان چو کوه
زمین از پی پیل گشته ستوه .
هر شاه که از طاعت تو بازکشد سر
فرق سر او زیر پی پیل بسایی .
دهم جان گر از دل بمن بنگری
کنم خاک تن تا به پی بسپری .
خرد است آنکه چو مردم سپس او برود
گر گهر روید زیر پیش از خاک سزاست .
گویند که پیش ازین گهر کوفت
در ظلمت ، زیر پی سکندر.
رسول عالم عادل چو بوسه کرد زمین
شرف گرفت چو پی بر بساط ملک نهاد.
بر مدار از مقام هستی پی
سر همانجا بنه که خوردی می .
دیده ام در پای او گوهر فشاند
تا چو پی بنهاد بر گوهر گذشت .
ما و خاک پی وادی سپران کز تف و نم
آهشان مشعله وار و مژه سقا بینند.
دارم دل عراق و سر مکه و پی حج
درخورتر از اجازت تو درخوری ندارم .
وز خاک سکندر و پی خضر
صد چشمه بامتحان گشاید.
سرت خاقانیا در نیم راهیست
کز آنجا پی برون نتوان نهادن .
بگردان پی شیر از این بوستان
مده پیل را یاد هندوستان .
پی موریست از کین تا بمهرش
سرموئیست از سر تا سپهرش .
ساقی پی بارگیم ریش است
می ده که ره رحیل پیش است .
پی بارگی سوی این مرز راند
بر و بوم ما را بگردون رساند.
گوزنی را که برره شیر باشد
گیا در زیر پی شمشیر باشد.
سکندر چو بر خوان خاقان رسید
پی خضر بر آب حیوان رسید.
پی آهو از چشمه انگیخته
چو بر نیفه ها نافه ها ریخته .
زمین عجم گورگاه وی است
درو پای بیگانه وحشی پی است .
تا او نشدی ز مرغ تا مور
کس پی ننهاد گرد آن گور.
چو شه شد بنزدیک آن گور تنگ
درآمد پی بادپایان به سنگ .
پالیده ٔ دانه ٔ تو گشتم
خاک پی تو در بهشتم .
پی بر پی او نهاد و بشتافت
در تشنگی آب زندگی یافت .
پی شاه اگر آفتابی کند
به هر جا که تا به خرابی کند.
سالها بگذرد که حادثه را
نرسد در حریم ملک تو پی .
پس از عزم آهو گرفتن به پی
لگد خورده از گوسفندان حی .
دل نعره زنان ملک جهان می طلبد
پیوسته حساب جاودان می طلبد
مسکین خبرش نیست که صیاد اجل
پی در پی او نهاده جان می طلبد.
چو خواهی برتر از عالم نهی پی
بگو ترک جهان و هر چه در وی .
حشمت مبین و سلطنت گل که بسپرد
فراش باد هر ورقش را بزیر پی .
مردان رهش بهمت و دیده روند
زآن در ره او نشان پی پیدا نیست .
|| مقدار درازی یک کف پا :
بشهر اندرآمد سراسر سپاه
پیی رانبد بر زمین هیچ راه .
بگیتی پیی خاک تیره نماند
که مهر نگین مرا برنخواند.
برآمد خروش از در هر دو شاه
پیی را نبد بر زمین هیچ راه .
به صدپی اندر ده جای ریگ چون سرمه
به ده پی اندر صد جای سنگ چون نشتر.
نکرد یک شب خواب و نخورد یکروز آب
نیافت یک پی راه و ندید یک تن یار.
یک پی زمین نماند که از زخم تیغ تو
از خون کنار خاک چو دریا کنار نیست .
بوالفضولی سؤال کرد از وی
چیست این خانه شش بدست و سه [دو] پی .
خبرت هست که زین زیر و زبر بیخردان
نیست یک پی ز خراسان که نشد زیر و زبر.
گوی من صد پی از آن سوی سر میدان شد
گرچه با گوی بمیدان شدنم نگذارند.
خاک هر پی خون تست از کوی یار
پی زکوی یار نگسستی هنوز.
|| فاصله ٔ میان دو پا گاه راه رفتن . پا. قدم :
رفتن من دو پی بود و آنگاه
تکیه بر چوب و بر عصا باشد.
|| قدم . قدوم :
پی میزبان بر تو فرخنده باد
همه تاجداران ترا بنده باد.
درخت بدنیت خوشیده شاخست
شه نیکونیت را پی فراخست .
ز لهراسپ دارد همانا نژاد
پی او بر این بوم فرخنده باد.
- اقبال پی :
آن یکی پرسید اشتر را که هی
از کجا می آیی ای اقبال پی .
- بخشنده پی . (فردوسی ).
- پسندیده پی :
حکایت شنو کودک نامجوی
پسندیده پی بود و فرخنده خوی .
- پیاپی . رجوع به پیاپی شود.
- پی در پی . رجوع به پی در پی شود.
- پی شوم :
بتاراج برد آن بر و بوم را
که ره بسته باد آن پی شوم را.
- پی مبارک :
هست ما را بفر و تارک او
همه چیز ازپی ِ مبارک او.
- تیزپی :
وز آنجا یکی تیزپی برگرفت
ره ساربانان قیصر گرفت .
بسر برد روزی دو در رود و می
دگر باره شد مرکبش تیزپی .
- خجسته پی :
خجسته پی و نام او زردهشت
که آهرمن بدکنش را بکشت .
- خشک پی .
- درپی . رجوع به پی (در معنی دنبال ) شود.
- سبک پی :
سبک پی چو یاران بمنزل رسند
نخسبد که واماندگان از پسند.
- سپیدپی .
- سخت پی (فردوسی ) .
- سست پی :
من از تخمه ٔ بهمن و پشت کی
چرا ترسم از رومی سست پی .
- شوم پی (فردوسی ) .
- فرخ پی :
بدو گفت فرخ پی و روز تو
همان اختر گیتی افروز تو.
او همانست که محمود جهان را بگشود
سبب او بود و بفرخ پی او یافت ظفر.
که جام جهان بین و تخت کیان
چگونست بی فر فرخ پیان .
که این اختران گرچه فرخ پیند
ز نافرخی نیز خالی نیند.
- فرخنده پی :
یکی آفرین کرد پرمایه کی
که ای نامداران فرخنده پی .
چه کم گردد ای صدر فرخنده پی
ز قدر رفیعت بدرگاه حی .
- فیروزپی :
نپنداری ای خضر فیروزپی
که از می مرا هست مقصود می .
- گم کرده پی :
سلاطین عزلت سلاطین حی
منازل شناسان گم کرده پی .
- مبارک پی .
- نیک پی :
ز گفتار او شاد شد شهریار
ورا نیک پی خواند و به روزگار.
بخوان و شکار و ببزم و به می
بنزدیک خاقان بدی نیک پی .
گرانمایه اغریرث نیک پی
از آمل گذارد سپه را به ری .
دو شاه سرافراز و دو نیک پی
نبیره ٔ سرافراز کاووس کی .
بمجنون یکی گفت کای نیک پی
چه بودت که دیگر نیایی به حی .
- نیکوپی :
جان من کمتر ز طوطی کی بود
جان چنین باید که نیکو پی بود.
و گاه مضاف افتد چون :