پسند بودن
لغتنامه دهخدا
پسند بودن . [ پ َ س َ دَ ] (مص مرکب ) مطبوع بودن . مقبول بودن :
پسند باشد مر خواجه را پس از ده سال
که بازگردد پیر و پیاده و درویش .
شب تیره و پیل جسته ز بند
تو بیرون شوی کی بود این پسند.
چنین گفت کیخسرو هوشمند
که هر چیز کان نیست ما را پسند
نیارم کسی را همان بد بروی
اگر چند باشد دلم کینه جوی .
نبیند همی دشمن ازهیچ سو
پسندش بود زیستن بآرزو.
پسند منست امشب این چنگ زن
تو این فال بد تا توانی مزن .
نباشد پسند جهان آفرین
که بیداد جوید جهاندار و کین .
نباشد پسند جهان آفرین
که توسر بپیچی ز مهر و ز دین .
نباشد پسند جهان آفرین
نه نزدیک آن پادشاه زمین .
پسندش نبودی جز او در جهان
ز خوبان و از دختران شهان .
کسی کز بدش بر تو ناید گزند
چو با او کنی بد نباشد پسند.
پسند باشد مر خواجه را پس از ده سال
که بازگردد پیر و پیاده و درویش .
شب تیره و پیل جسته ز بند
تو بیرون شوی کی بود این پسند.
چنین گفت کیخسرو هوشمند
که هر چیز کان نیست ما را پسند
نیارم کسی را همان بد بروی
اگر چند باشد دلم کینه جوی .
نبیند همی دشمن ازهیچ سو
پسندش بود زیستن بآرزو.
پسند منست امشب این چنگ زن
تو این فال بد تا توانی مزن .
نباشد پسند جهان آفرین
که بیداد جوید جهاندار و کین .
نباشد پسند جهان آفرین
که توسر بپیچی ز مهر و ز دین .
نباشد پسند جهان آفرین
نه نزدیک آن پادشاه زمین .
پسندش نبودی جز او در جهان
ز خوبان و از دختران شهان .
کسی کز بدش بر تو ناید گزند
چو با او کنی بد نباشد پسند.