پرده سرای
لغتنامه دهخدا
پرده سرای . [ پ َ دَ / دِ س َ ] (اِ مرکب ) سراپرده و آن خانه ٔ موقت از خیمه و چادر باشد :
چو پرموده آمد به پرده سرای
همی زد بهرگونه از جنگ رای .
برفتند با شادمانی ز جای
نهادند سر سوی پرده سرای .
بیامد بنزدیک پرده سرای
به پرده درون بود خاور خدای
یکی خیمه ٔ پرنیان ساخته
ستاره زده جای پرداخته .
ز کرسی و خرگاه و پرده سرای
همان خیمه و آخور و چارپای
شتر بود پیش اندرون پنجصد
همه کرده آن رسم را نامزد.
برفتند هر دوگرازان ز جای
نهادند سر سوی پرده سرای
چو از خیمه ایرج به ره بنگرید
پر از مهر دل پیش ایشان دوید.
دو دل پر زکینه [ سلم وتور ] یکی دل بجای [ ایرج ]
برفتند هر سه به پرده سرای .
سلیح است و خرگاه و پرده سرای
فزون زانکه اندیشه آرد بجای .
چو بهمن بیامد به پرده سرای
همی بود پیش پدر بر بپای .
وز آنجایگه شد به پرده سرای
عرض پیش اورفت با کدخدای .
ز می مست قیصر به پرده سرای
ز لشکر نبود اندر آن مرز جای .
چو آمد بنزدیک پرده سرای
خرامید نزد یکی رهنمای .
از ایرانیان آن که بد پاک رای
بیامد به دهلیز پرده سرای .
چو اسکندر آمد به پرده سرای
برفتند گردان رومی ز جای .
خروشیدن زنگ و هندی درای
برآمد ز دهلیز پرده سرای .
بفرمود تاکوس رویین و نای
برآمد ز دهلیز پرده سرای .
ز کرسی و خرگاه و پرده سرای
همان خیمه و آخر چارپای .
همه دشت خرگاه و پرده سرای
ز دیبای چین است کرده بپای .
هم آنگه ز دهلیز پرده سرای
برآمد خروشیدن کرّ نای .
چنین گفت کین را به پرده سرای
ببند و بکشتن مکن هیچ رای .
ندیدند زنده کسی را بجای
زمین پر ز خرگاه و پرده سرای .
وز آن پس بیامد به پرده سرای
ز هرگونه انداخت با شاه رای .
بفرمود تا بند بر دست و پای
برد همچنانش به پرده سرای .
بزین بود در پیش پرده سرای
یکی اسب برگستوان ور بپای .
نه تاج و نه تخت و نه پرده سرای
نه اسب و نه مردان جنگی بپای .
گرازان بیامد به پرده سرای
دلی پر زدرد و سری پر ز رای .
بیامد ببالای پرده سرای
به پرده درون بود خاور خدای .
همان ناله ٔ کوس با کرّ نای
برآمد ز دهلیز پرده سرای .
خروشی برآمد ز پرده سرای
که آمد ز ره زال فرخنده رای .
بفرمود تا زنگ وهندی درای
زدند و گشادند پرده سرای .
وز آن جایگه شد به پرده سرای
بیامد بنزدیک او رهنمای .
وز آن پس دمان شد به پرده سرای
به نیزه برآورد بالا ز جای .
بپرسید کان سرخ پرده سرای
سواران بسی گردش اندر بپای .
همی باش در پیش پرده سرای
چو خورشید تابان برآید ز جای .
بپرسید از آن سرخ پرده سرای
درفشی درخشان به پیشش بپای .
ز بیرون دهلیز پرده سرای
فراوان درفش بزرگان بپای .
جهان پر ز خرگاه و پرده سرای
ز خیمه نبد بر زمین هیچ جای .
برآمد خروشیدن کرّ نای
بهامون کشیدندپرده سرای .
به پرده سرای آتش اندر زدند
همه لشکرش خاک بر سر زدند.
به شبگیر آواز شیپور و نای
برآمدز دهلیز پرده سرای .
برفتند و بستند پرده سرای
سوم پور گودرز بگزید جای .
کشیدند بر دشت پرده سرای
بهر سوی دژ پهلوانی بپای .
همه خیمه بینیم و پرده سرای
ز دشمن سواری نمانده بجای .
چنان کرد رستم که خسرو بگفت
ببردند پرده سرای از نهفت .
برفتند گردان فرخنده رای
بر او کشیدند پرده سرای .
چو خسرو بیامد به پرده سرای
ز بیگانه مردم بپرداخت جای .
بگفتند و آواز شیپور ونای
برآمد بگردون ز پرده سرای .
فرامرز را گفت بردار پای
مر او را ببر تا به پرده سرای .
سپهبد بیامد ز پرده سرای
درفشی درخشان بسر بر بپای .
بزرگی و شرف و دولت و سعادت و ملک
همی درفشد از این فر خجسته پرده سرای .
که با من بیائی ز پرده سرای
بنزد بهو باشیم رهنمای .
تهی دید گرشاسپ پرده سرای
نگهبان نه از گرداو کس بجای .
سپاه بهو رزم را کرد رای
کشیدند صف پیش پرده سرای .
پیاده به دهلیز پرده سرای
بیامد یکی چتر بر سر بپای .
کمترین پرده سرای کاخ و ایوان تو باد
این مشبک خیمه ٔ سنجاب رنگ بی طناب .
|| لشکرگاه ؟ :
شدند از دورویه سپه باز جای
طلایه بیامد ز پرده سرای
برافروختند آتش ازهر دو روی
جهان شد ز لشکر پر از گفتگوی .
برآمد خروشیدن کرّ نای
هم آواز کوس از دوپرده سرای .
به پرده سرای آمدش با سپاه
ابا شادی و کام کاوس شاه .
|| حرم . حرم سرا. اندرون خانه . شبستان . پرده سرا :
سیاوش به پیش پدر شد بگفت
که دیدیم پرده سرای و نهفت
همه نیکوئی در جهان بهر تست
ز یزدان بهانه نبایدت جست .
بیاورد او را به پرده سرای
نهفته یکی ماه را ساخت جای .
|| (نف مرکب ) نغمه سرای . مطرب . نغمه خوان :
مرغ زیرک نشود در چمنش پرده سرای
هر بهاری که بدنبال خزانی دارد.
چو پرموده آمد به پرده سرای
همی زد بهرگونه از جنگ رای .
برفتند با شادمانی ز جای
نهادند سر سوی پرده سرای .
بیامد بنزدیک پرده سرای
به پرده درون بود خاور خدای
یکی خیمه ٔ پرنیان ساخته
ستاره زده جای پرداخته .
ز کرسی و خرگاه و پرده سرای
همان خیمه و آخور و چارپای
شتر بود پیش اندرون پنجصد
همه کرده آن رسم را نامزد.
برفتند هر دوگرازان ز جای
نهادند سر سوی پرده سرای
چو از خیمه ایرج به ره بنگرید
پر از مهر دل پیش ایشان دوید.
دو دل پر زکینه [ سلم وتور ] یکی دل بجای [ ایرج ]
برفتند هر سه به پرده سرای .
سلیح است و خرگاه و پرده سرای
فزون زانکه اندیشه آرد بجای .
چو بهمن بیامد به پرده سرای
همی بود پیش پدر بر بپای .
وز آنجایگه شد به پرده سرای
عرض پیش اورفت با کدخدای .
ز می مست قیصر به پرده سرای
ز لشکر نبود اندر آن مرز جای .
چو آمد بنزدیک پرده سرای
خرامید نزد یکی رهنمای .
از ایرانیان آن که بد پاک رای
بیامد به دهلیز پرده سرای .
چو اسکندر آمد به پرده سرای
برفتند گردان رومی ز جای .
خروشیدن زنگ و هندی درای
برآمد ز دهلیز پرده سرای .
بفرمود تاکوس رویین و نای
برآمد ز دهلیز پرده سرای .
ز کرسی و خرگاه و پرده سرای
همان خیمه و آخر چارپای .
همه دشت خرگاه و پرده سرای
ز دیبای چین است کرده بپای .
هم آنگه ز دهلیز پرده سرای
برآمد خروشیدن کرّ نای .
چنین گفت کین را به پرده سرای
ببند و بکشتن مکن هیچ رای .
ندیدند زنده کسی را بجای
زمین پر ز خرگاه و پرده سرای .
وز آن پس بیامد به پرده سرای
ز هرگونه انداخت با شاه رای .
بفرمود تا بند بر دست و پای
برد همچنانش به پرده سرای .
بزین بود در پیش پرده سرای
یکی اسب برگستوان ور بپای .
نه تاج و نه تخت و نه پرده سرای
نه اسب و نه مردان جنگی بپای .
گرازان بیامد به پرده سرای
دلی پر زدرد و سری پر ز رای .
بیامد ببالای پرده سرای
به پرده درون بود خاور خدای .
همان ناله ٔ کوس با کرّ نای
برآمد ز دهلیز پرده سرای .
خروشی برآمد ز پرده سرای
که آمد ز ره زال فرخنده رای .
بفرمود تا زنگ وهندی درای
زدند و گشادند پرده سرای .
وز آن جایگه شد به پرده سرای
بیامد بنزدیک او رهنمای .
وز آن پس دمان شد به پرده سرای
به نیزه برآورد بالا ز جای .
بپرسید کان سرخ پرده سرای
سواران بسی گردش اندر بپای .
همی باش در پیش پرده سرای
چو خورشید تابان برآید ز جای .
بپرسید از آن سرخ پرده سرای
درفشی درخشان به پیشش بپای .
ز بیرون دهلیز پرده سرای
فراوان درفش بزرگان بپای .
جهان پر ز خرگاه و پرده سرای
ز خیمه نبد بر زمین هیچ جای .
برآمد خروشیدن کرّ نای
بهامون کشیدندپرده سرای .
به پرده سرای آتش اندر زدند
همه لشکرش خاک بر سر زدند.
به شبگیر آواز شیپور و نای
برآمدز دهلیز پرده سرای .
برفتند و بستند پرده سرای
سوم پور گودرز بگزید جای .
کشیدند بر دشت پرده سرای
بهر سوی دژ پهلوانی بپای .
همه خیمه بینیم و پرده سرای
ز دشمن سواری نمانده بجای .
چنان کرد رستم که خسرو بگفت
ببردند پرده سرای از نهفت .
برفتند گردان فرخنده رای
بر او کشیدند پرده سرای .
چو خسرو بیامد به پرده سرای
ز بیگانه مردم بپرداخت جای .
بگفتند و آواز شیپور ونای
برآمد بگردون ز پرده سرای .
فرامرز را گفت بردار پای
مر او را ببر تا به پرده سرای .
سپهبد بیامد ز پرده سرای
درفشی درخشان بسر بر بپای .
بزرگی و شرف و دولت و سعادت و ملک
همی درفشد از این فر خجسته پرده سرای .
که با من بیائی ز پرده سرای
بنزد بهو باشیم رهنمای .
تهی دید گرشاسپ پرده سرای
نگهبان نه از گرداو کس بجای .
سپاه بهو رزم را کرد رای
کشیدند صف پیش پرده سرای .
پیاده به دهلیز پرده سرای
بیامد یکی چتر بر سر بپای .
کمترین پرده سرای کاخ و ایوان تو باد
این مشبک خیمه ٔ سنجاب رنگ بی طناب .
|| لشکرگاه ؟ :
شدند از دورویه سپه باز جای
طلایه بیامد ز پرده سرای
برافروختند آتش ازهر دو روی
جهان شد ز لشکر پر از گفتگوی .
برآمد خروشیدن کرّ نای
هم آواز کوس از دوپرده سرای .
به پرده سرای آمدش با سپاه
ابا شادی و کام کاوس شاه .
|| حرم . حرم سرا. اندرون خانه . شبستان . پرده سرا :
سیاوش به پیش پدر شد بگفت
که دیدیم پرده سرای و نهفت
همه نیکوئی در جهان بهر تست
ز یزدان بهانه نبایدت جست .
بیاورد او را به پرده سرای
نهفته یکی ماه را ساخت جای .
|| (نف مرکب ) نغمه سرای . مطرب . نغمه خوان :
مرغ زیرک نشود در چمنش پرده سرای
هر بهاری که بدنبال خزانی دارد.