وصیت کردن
لغتنامه دهخدا
وصیت کردن . [ وَ صی ی َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) اندرز کردن . سفارش کردن :
انجام تو ایزد به قران کرد وصیت
بنگر که شفیع تو کدام است به محشر.
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
به دوستیت وصیت نکرد و دلداری .
حکیم را به وصیت کردن حاجتی نیست . (قرةالعیون ).
|| سفارش کردن به کسی یا کسانی که اعمالی را پس از مرگ سفارش کننده انجام دهند.
انجام تو ایزد به قران کرد وصیت
بنگر که شفیع تو کدام است به محشر.
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت
به دوستیت وصیت نکرد و دلداری .
حکیم را به وصیت کردن حاجتی نیست . (قرةالعیون ).
|| سفارش کردن به کسی یا کسانی که اعمالی را پس از مرگ سفارش کننده انجام دهند.