وحید
لغتنامه دهخدا
وحید. [ وَ ] (اِخ ) یا وحیدالدین . پسر عموی خاقانی شاعر است :
جان عطارد از تپش خاطر وجید
چونان بسوخت کز فلک آبی نماندش .
جان وحید را به فلک برد ذوالجلال
تا هم فلک بجای عطارد نشاندش .
چون من خطر زدم به فراق از پی وحید
جان ازپی وحید برآمد بدان خطر.
وحید ادریس عالم بود و لقمان جهان اما
چو مرگ آمد چه سودش داشت ادریسی و لقمانی .
حجةالحق عالم مطلق وحیدالدین که هست
ملجاء جان من و صدر من و استاد من .
جان عطارد از تپش خاطر وجید
چونان بسوخت کز فلک آبی نماندش .
جان وحید را به فلک برد ذوالجلال
تا هم فلک بجای عطارد نشاندش .
چون من خطر زدم به فراق از پی وحید
جان ازپی وحید برآمد بدان خطر.
وحید ادریس عالم بود و لقمان جهان اما
چو مرگ آمد چه سودش داشت ادریسی و لقمانی .
حجةالحق عالم مطلق وحیدالدین که هست
ملجاء جان من و صدر من و استاد من .