وارونه
لغتنامه دهخدا
وارونه . [ ن َ / ن ِ ] (ص ) برگشته . باژگونه . معکوس . مقلوب . (برهان ) (آنندراج ). وارون . واژگون . (ناظم الاطباء). باژگون . منکوس . منکوساً. واشگونه . باشگونه .واژونه . واژگونه . و رجوع به وارون شود :
که او را زمانه برآنگونه بود
همه تنبل دیو وارونه بود.
بزد چنگ وارونه دیو سیاه
دو تا اندر آورد بالای شاه .
|| بدبخت . شوم . نامبارک . (برهان ) (آنندراج ) :
چرا زادم چو او بی بخت فرزند
چرا کردم چنین وارونه پیوند.
بزرگ امید را گفت ای خردمند
دلم بگرفت از این وارونه فرزند.
|| (اِ) نمودار چیزی را گویند خواه نیک خواه بد. (اوبهی ).
که او را زمانه برآنگونه بود
همه تنبل دیو وارونه بود.
بزد چنگ وارونه دیو سیاه
دو تا اندر آورد بالای شاه .
|| بدبخت . شوم . نامبارک . (برهان ) (آنندراج ) :
چرا زادم چو او بی بخت فرزند
چرا کردم چنین وارونه پیوند.
بزرگ امید را گفت ای خردمند
دلم بگرفت از این وارونه فرزند.
|| (اِ) نمودار چیزی را گویند خواه نیک خواه بد. (اوبهی ).