وار
لغتنامه دهخدا
وار. (پسوند) مانند. شبه . نظیر. (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (جهانگیری ). واره . (جهانگیری ) (آنندراج ). وش . (یادداشت مؤلف ). وار به این معنی گاهی به صفت ملحق میشود و اغلب قید میسازد چون متنکروار و عاجزوار و گاهی به اسم عام می پیوندد وصفت یا قید می سازد چون فرزندوار، پسروار، پدروار و گاه نیز به اسم خاص ملحق میگردد و قید و صفت تشکیل میدهد چون سلیمان وار، سعدی وار، سکندروار :
زمانه پندی آزاده وار داد مرا
زمانه را چو نکو بنگری همه پند است .
گشاده در هر دو آزاده وار
میان کوی کندوری افکنده خوار.
یکی زردشت وارم آرزوی است
که پیشت زند را برخوانم از بر.
من و بیغولگکی تنگ به یک سو ز جهان
عربی واربگریم بزبان عجمی .
روی وشی وار کن بوشی ساغر
باغ نگه کن چگونه وشی وار است .
دلی را کز هوی جستن چو مرغ اندر هوا یابی
به حاصل مرغ وار او را به آتش گردنا بینی .
یاقوت وار لاله بر برگ لاله ژاله
کرده بدو حواله غواص درّ دریا.
نال دمیده بسان سوسن آزاد
بنده بر آن نال نال وار نویده .
که بس زار و خوارند و بیچاره وار
دهید این سگان را بجان زینهار.
چو چشمش برآمد بر آن شهریار
زمین را ببوسید بیچاره وار.
فرستاده را پیش خود خواندی
به نزدیکی تخت بنشاندی
به ایوانش بردی فرستاده وار
بیاراستی هرچه بودی به کار.
گسی کردنش را فرستاده وار
بیاراستی خلعت شهریار.
بزد خشت بر سر پسر گیل وار
گذشت و به دیگر سو افکند خوار.
سر تاجور از تن پیلوار
به خنجر جدا کرد وبرگشت کار.
دگر گفت شاه جهانبان من
پدروار لرزنده بر جان من .
منش بودمی پیش فرزندوار
نخواندم من او را مگر شهریار.
پسروار مهتر همی داشتش
زمانی ز تیمار نگذاشتش .
نباید که بر دست او زاروار
شود کشته گرگین در این کارزار.
سبک باش تا کار فرمایمت
سبک وار هر جای بستایمت .
هنوز طوف نکرده ست وسربسر بنگشت
چنانکه باید گرد جهان سکندروار.
چنانکه مرد به دو دست چون نهادی در
گشاده گشتی و تیری گشادی آرش وار.
گویی خدای وحی فرستاد نزد او
کازادوار بیخ بلا از جهان بکن .
چو تیغگیرد بهرام دیس شورانگیز
چو جام گیرد خورشیدوار زرافشان .
غزل رودکی وار نیکو بود
غزلهای من رودکی وار نیست .
عقیق وار شده ست آن زمین ز بسکه ز خون
بروی دشت و بیابان فروشده ست آغار.
بدان رسید که بر ما به زنده بودن ما
خدای وار همی منتی نهد هر خس .
من از اول بهشتی وار بودم
رخ من بود چون پیراهن حور.
قوس قزح قوس وار عالم فردوس وار
کبک مرالقیس وار کرد «قفا نبک » یاد.
بنشین خورشیدوار می خور جمشیدوار
فرخ و امیدوار چون پسر کیقباد.
پیش از آن گیتی ما را بزند یا بخورد
ما ملک وار مراورا بزنیم و بخوریم .
تا نگویند که بوالفضل صولی وار آمد و خویشتن را ستایش کردن گرفت . (تاریخ بیهقی چ غنی و فیاض ص 602). اسکندر مردی بود که آتش وار سلطانی وی نیرو گرفت ... و سپس خاکستر شد. (تاریخ بیهقی ).
ستوروار بدین سان گذاشتم همه عمر
دو چشم سوی جو و دل به خنبه و به جوال .
درداو حسرتا که مرا چرخ دزدوار
بی آلت و سلاح بزد راه کاروان .
چنین هم بوم پیش تو بنده وار
همی باشم و خوانمت شهریار.
به رخ دوزخی وار خوارند و زشت
به آباد کشور چو خرم بهشت .
ای دهن باز کرده ابله وار
سخنان گفته همچو وغوغ چغز.
بر خواب و خور فتنه شدستند خرس وار
تا چند گاه چنو نخورند و فرومرند.
ای طلبکار طربها مطربی را عمروار
چند جویی در سرای رنج و تیمار و تعب .
اسکندر موی راپنهان کرد و جامه ٔ رسول وار بپوشید و با پنجاه سوار به نزدیک شهر یمن رسید. (اسکندرنامه نسخه ٔ خطی ). به رسم مردان بیامد عرب وار روی بربسته . (اسکندرنامه ). بنگر که چگونه آشناوار اندر آمده است و بیگانه وار بیرون شده است . (محمدبن عمر رادویانی ترجمان البلاغه ص 95 س 4). چه ملوک را نشاید که کاغذ بر سر زانو گیرند و دبیروار نشینند تا چیزی نویسند بلکه ایشان را گرد باید نشست و کاغذ معلق باید داشت . (نوروزنامه ).
عجمی وار نشینم چو ببینم کز دور
میخرامد عربی وار بپوشیده سلب .
تا عقاب عدل او اندر هوا پرواز کرد
از جهان سیمرغ وار آواره شد ظلم و فتن .
صبح وارم کافتابی در نهان آورده ام
آفتابم کز دم عیسی نشان آورده ام .
سلیمان وار آدمی و دیو در حضرتش سماطین خدمت خواهند کشید. (راحةالصدور). بازرگان به خانه ٔ مهتر طراران رفت و به طرفی خاموش متنکروار بنشست . (سندبادنامه ص 308). گرماوه بان متفحص وار از شکاف در نظاره میکرد... از سر غضب بی ادب وار کار میگزارد... و صوفی وار پای افزار میگشاد. (سندبادنامه ص 178). نوح فرصت نگاه داشت و از مستقر خویش متنکروار بیرون آمد و از جیحون گذر کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 87).
شمعوارم رسن به گردن چست
رسنم بخت بود و گردن سست .
بیخردوار اگر شدند ز دست
بخردشان کنم خدیوپرست .
مار صفت شد فلک حلقه وار
خاک خورد مار سرانجام کار.
به مور آن دهد کو بود مورخوار
دهد پیل را طعمه ٔ پیل وار.
چاکران را بفرمود [ انوشیروان ] تا به وقت صبحی متنکروار بروی [ بزرجمهر ] زنند و بی آسیبی که زنند جامه ٔ او بستانند. (مرزبان نامه ).
ماه را با زفتی و رادی چه کار
در پی خورشید پوید سایه وار.
سعدوارش این جهان و آن جهان
از عوانی و سگی اش وارهان .
پادشاهان را ثنا گویند و مدح
من دعایی میکنم درویش وار.
دور نباشد که خلق روز تصور کنند
گر بنمایی به شب طلعت خورشیدوار.
به شرط آنکه منت بنده وار در خدمت
کمر ببندم و تو شاهوار بنشینی .
سلیمان وار هدهد اهالی سبا و سپاهان را به کرشمه غمخوارگی تفقد نمودن . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص 143).
آبش ز لطافت انگبین وار
بادش ز نشاط زعفران بار.
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ترا گذری بر مقام ما افتد.
شکسته وار به درگاهت آمدم که طبیب
به مومیایی لطف توام نشانی داد.
و من واله وار روی به کوه آوردم . (نفحات جامی ).
نه عیب تست که بیگانه وار میگذری
کسی که زودگسل نیست دیرپیوند است .
نگیرد هیچکس در دامن محشر گریبانت
اگر دامان خود را جمع سازی غنچه وار اینجا.
|| به معنی لیاقت هم گفته اند همچو شاهوار و گوشوار یعنی لائق گوش . (برهان ). شایسته و لائق مانند شاهوار، گوشوار و سزاوار. (از آنندراج ). کلمه ٔ نسبت چون سوگوار ، تقصیروار. (غیاث اللغات ) :
سزاوار اوخلعتی شاهوار
برآراید از طوق و از گوشوار.
آنجا که در شاهوار است نهنگ مردم خوار است . (گلستان ).
سپهرش به جایی رسانید کار
که شد نامورلؤلؤ شاهوار.
|| هفته وار بجای هفته گانه این کلمه را بار اول من در جوانی در حبل المتین کلکته به این معنی دیدم و تعجب کردم . شاید از افغانستان یا پاکستان باشد و فعلاً تا حدی معمول است : روزنامه ٔ هفته وار، مجله ٔ ماهوار. (مؤلف ) . اقساط ماهوار که قلیل الاستعمال است . (مؤلف ). به معنی هر. (مؤلف ). || به معنی صاحب و خداوند. (برهان ) (آنندراج ) (جهانگیری ). ور. آور. ناک . مند. گین . گن . (مؤلف ). مانند امیدوار. عیال وار. راهوار :
بنشین خورشیدوار می خور جمشیدوار
فرخ و امیدوار چون پسر کیقباد.
گرت رغبت آید که انده خوری
کنی سوگواری و ماتم گری .
وآنکه بر عمرش استواری داد
بر مرادش امیدواری داد.
مرد بنا که آن نوازش دید
وعده های امیدوار شنید.
شاید این وار با وار آذری از یک ریشه باشد. وار به آذری یعنی هست ، وارلی یعنی دارنده ، صاحب . (یادداشت مؤلف ). || مقدار همچویک جامه وار و یک کلاه وار یعنی به قدر یک کلاه . (برهان ) (آنندراج ) (از سروری ) (ناظم الاطباء).
- به دست وار ؛ به اندازه ٔ یک وجب :
از چرم ددان به دست واری
بر ناف کشیده چون ازاری .
- تیروار ؛ تیرپرتاب . به مقدار بُرد یک تیر : آواز او از یک تیروار بکشید. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
- خانه وار ؛ به اندازه ٔ یک خانه : خانه واری حصیر از شوشه ٔ زر کشیده افکنده و به در و لعل و پیروزه مرصع کرده . (چهارمقاله ).
- درم وار ؛ به قدر یک درم :
یک درم وار، دید نور سفید
چون سمن در سواد سایه ٔ بید.
- شکم وار ؛ باندازه ٔ یک شکم غذا :
هر کجا چون زمین شکم خواریست
از زمین خورد او شکم واریست .
چرا از پی یک شکم وارتان
گراینده باید به هر سو عنان .
- قبضه وار ؛ به قدر یک قبضه :
قبضه واری شکر بر آن افزود
آن در و آن شکر به یکجا سود.
- کلاه وار، کله وار ؛ به قدر یک کلاه .
هیچ قبایی نبرید آسمان
تا دو کله وار نبرد از میان .
- گریبان وار . (یادداشت مؤلف ).
- میل وار .
- نعره وار ؛ مقدار مسافتی یا راهی که نعره از یکسوی آن بدیگر سوی تواند رسیدن . (یادداشت مؤلف ).
|| بسیارو مکرر. (برهان ). بار بسیار را گویند و وارها به معنی بسیارها باشد. (جهانگیری ). || کرت و مرتبه چنانکه گویند یکوار و دووار یعنی یکمرتبه و دو مرتبه . (برهان ). بدین معنی مرادف بار است . (از آنندراج ) (از جهانگیری ). بار. لهجه ای از بار است رجوع به بار شود. || جا. آوار مرکب از حرف نفی «آ» و«وار» به معنی جا. (از یادداشت مؤلف ). هموار . (از یادداشتهای مؤلف ). و نیز در کلمات : کی وار. نزوار. وازوار. وزوار. اشکنوار. لش وار. بحروار به معنی جای است . (از یادداشتهای مؤلف ). || وار در دشوار بدل خوار است . (یادداشت مؤلف ). || پسوندی که افاده ٔ معنی نمیکند مانند یاروار به معنی یار. (یادداشت مؤلف ). رجوع به یاروار شود. || عدد و شمار از مردم . (منتهی الارب ). || سهم : خانه واری دو تومان . ده واری چهار قران . (یادداشت مؤلف ). دختروار (ارث ). پسروار (ارث ). || بار. (از برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). مقداری که شتر یا خر یا استر و نظیر آنها حمل توانند کرد: شتروار. پیلوار . خروار. اشتروار. پشتوار :
ز مصری و چینی و از پارسی
همی رفت با او شتروارسی .
پر کتان و قصب شد انبارش
زر به صندوق و خز به خروارش .
درآمد درآورد نزدیک شاه
تلی پشته وار از سمور سیاه .
زر پیلوار از تو مقصود نیست
که پیل تو چون پیل محمود نیست .
گفت هزار و هفتصد استاد را شاگردی کردم و چند اشتروار کتاب حاصل کردم . (تذکرةالاولیاء).
مرا غمی است شتروارها به حجره ٔ تن
شتردلی نکنم غم کجا و حجره ٔ من .
اینک برای مزید استفادت قسمتی از ترکیبات پسوند «وار» را در معانی مختلف آن به ترتیب الفبا نقل میکنیم : آتش وار. آرش وار. آزادوار. آزاده وار. آسیاوار. آیینه وار. ابروار. ابروی وار. ابله وار. ابلیس وار. ارتنگ وار. ارژنگ وار. اژدهاوار. اسب وار. استروار. امیدوار. برادروار. برده وار. برق وار. بزرگوار. بنفشه وار. بنده وار. بهشت وار. بهشتی وار. بهیمه وار. بیچاره وار. بیخردوار. پدروار. پرستاروار. پرستنده وار. پرمنش وار. پریوار. پسروار. پلنگ وار. پیرزن وار. پیل وار. تاج وار. ترکوار. تیروار. جائزوار. جامه وار. جمشیدوار. جوان وار. چرخ وار. حلقه وار. خانه وار. خراسانی وار. خروار. خلیل وار. خورشیدوار. دائره وار. دردوار. درم وار. درویش وار. دستوار. دلیروار. دوزخی وار. دوست وار. ذره وار. راهوار. رسول وار. رشته وار. رنگرزوار. راهوار. زاروار. زردشت وار. زرّوار. زمردوار. زمین وار. زهوار. سالاروار. سالوک وار. سایه وار. سبک وار. سراسیمه وار. ستوروار. سزاوار. سعدوار. سعدی وار. سکندروار. سلیمان وار. سوگواروار. سیمرغ وار. شاه وار. شکم وار. شمعوار. شهوار. شیروار. صبح وار. صدف وار. عاجزوار. عجم وار. عجمی وار. عرب وار. عربی وار. عروس وار. عقیق وار. عیاروار. عیال وار. غافل وار. غنچه وار. غواص وار. فراش وار. فرغندوار. فرستاده وار. فرعون وار. فرغنوار. فرهادوار. قلندروار. قلندری وار. قندیل وار. قوس وار. کرخ وار. کاهل وار. کلاه وار. کمان وار. گاورس وار. گستاخ وار. گوشوار. لشکری وار. مادروار. ماه وار. متنکروار. متفحص وار. متحیروار. مردوار. مرغوار. مگس وار. ملک وار. ملوک وار. منافق وار. میل وار. میهمان وار. ناپاکوار. ناسازوار. ناهشیوار. نال وار. نعره وار. وال وار. واله وار. وشی وار. هدف وار. هزبروار. هشیوار. هفته وار. هموار (هاموار). هوشوار. یاقوت وار. یوزوار. یوسف وار.
زمانه پندی آزاده وار داد مرا
زمانه را چو نکو بنگری همه پند است .
گشاده در هر دو آزاده وار
میان کوی کندوری افکنده خوار.
یکی زردشت وارم آرزوی است
که پیشت زند را برخوانم از بر.
من و بیغولگکی تنگ به یک سو ز جهان
عربی واربگریم بزبان عجمی .
روی وشی وار کن بوشی ساغر
باغ نگه کن چگونه وشی وار است .
دلی را کز هوی جستن چو مرغ اندر هوا یابی
به حاصل مرغ وار او را به آتش گردنا بینی .
یاقوت وار لاله بر برگ لاله ژاله
کرده بدو حواله غواص درّ دریا.
نال دمیده بسان سوسن آزاد
بنده بر آن نال نال وار نویده .
که بس زار و خوارند و بیچاره وار
دهید این سگان را بجان زینهار.
چو چشمش برآمد بر آن شهریار
زمین را ببوسید بیچاره وار.
فرستاده را پیش خود خواندی
به نزدیکی تخت بنشاندی
به ایوانش بردی فرستاده وار
بیاراستی هرچه بودی به کار.
گسی کردنش را فرستاده وار
بیاراستی خلعت شهریار.
بزد خشت بر سر پسر گیل وار
گذشت و به دیگر سو افکند خوار.
سر تاجور از تن پیلوار
به خنجر جدا کرد وبرگشت کار.
دگر گفت شاه جهانبان من
پدروار لرزنده بر جان من .
منش بودمی پیش فرزندوار
نخواندم من او را مگر شهریار.
پسروار مهتر همی داشتش
زمانی ز تیمار نگذاشتش .
نباید که بر دست او زاروار
شود کشته گرگین در این کارزار.
سبک باش تا کار فرمایمت
سبک وار هر جای بستایمت .
هنوز طوف نکرده ست وسربسر بنگشت
چنانکه باید گرد جهان سکندروار.
چنانکه مرد به دو دست چون نهادی در
گشاده گشتی و تیری گشادی آرش وار.
گویی خدای وحی فرستاد نزد او
کازادوار بیخ بلا از جهان بکن .
چو تیغگیرد بهرام دیس شورانگیز
چو جام گیرد خورشیدوار زرافشان .
غزل رودکی وار نیکو بود
غزلهای من رودکی وار نیست .
عقیق وار شده ست آن زمین ز بسکه ز خون
بروی دشت و بیابان فروشده ست آغار.
بدان رسید که بر ما به زنده بودن ما
خدای وار همی منتی نهد هر خس .
من از اول بهشتی وار بودم
رخ من بود چون پیراهن حور.
قوس قزح قوس وار عالم فردوس وار
کبک مرالقیس وار کرد «قفا نبک » یاد.
بنشین خورشیدوار می خور جمشیدوار
فرخ و امیدوار چون پسر کیقباد.
پیش از آن گیتی ما را بزند یا بخورد
ما ملک وار مراورا بزنیم و بخوریم .
تا نگویند که بوالفضل صولی وار آمد و خویشتن را ستایش کردن گرفت . (تاریخ بیهقی چ غنی و فیاض ص 602). اسکندر مردی بود که آتش وار سلطانی وی نیرو گرفت ... و سپس خاکستر شد. (تاریخ بیهقی ).
ستوروار بدین سان گذاشتم همه عمر
دو چشم سوی جو و دل به خنبه و به جوال .
درداو حسرتا که مرا چرخ دزدوار
بی آلت و سلاح بزد راه کاروان .
چنین هم بوم پیش تو بنده وار
همی باشم و خوانمت شهریار.
به رخ دوزخی وار خوارند و زشت
به آباد کشور چو خرم بهشت .
ای دهن باز کرده ابله وار
سخنان گفته همچو وغوغ چغز.
بر خواب و خور فتنه شدستند خرس وار
تا چند گاه چنو نخورند و فرومرند.
ای طلبکار طربها مطربی را عمروار
چند جویی در سرای رنج و تیمار و تعب .
اسکندر موی راپنهان کرد و جامه ٔ رسول وار بپوشید و با پنجاه سوار به نزدیک شهر یمن رسید. (اسکندرنامه نسخه ٔ خطی ). به رسم مردان بیامد عرب وار روی بربسته . (اسکندرنامه ). بنگر که چگونه آشناوار اندر آمده است و بیگانه وار بیرون شده است . (محمدبن عمر رادویانی ترجمان البلاغه ص 95 س 4). چه ملوک را نشاید که کاغذ بر سر زانو گیرند و دبیروار نشینند تا چیزی نویسند بلکه ایشان را گرد باید نشست و کاغذ معلق باید داشت . (نوروزنامه ).
عجمی وار نشینم چو ببینم کز دور
میخرامد عربی وار بپوشیده سلب .
تا عقاب عدل او اندر هوا پرواز کرد
از جهان سیمرغ وار آواره شد ظلم و فتن .
صبح وارم کافتابی در نهان آورده ام
آفتابم کز دم عیسی نشان آورده ام .
سلیمان وار آدمی و دیو در حضرتش سماطین خدمت خواهند کشید. (راحةالصدور). بازرگان به خانه ٔ مهتر طراران رفت و به طرفی خاموش متنکروار بنشست . (سندبادنامه ص 308). گرماوه بان متفحص وار از شکاف در نظاره میکرد... از سر غضب بی ادب وار کار میگزارد... و صوفی وار پای افزار میگشاد. (سندبادنامه ص 178). نوح فرصت نگاه داشت و از مستقر خویش متنکروار بیرون آمد و از جیحون گذر کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 87).
شمعوارم رسن به گردن چست
رسنم بخت بود و گردن سست .
بیخردوار اگر شدند ز دست
بخردشان کنم خدیوپرست .
مار صفت شد فلک حلقه وار
خاک خورد مار سرانجام کار.
به مور آن دهد کو بود مورخوار
دهد پیل را طعمه ٔ پیل وار.
چاکران را بفرمود [ انوشیروان ] تا به وقت صبحی متنکروار بروی [ بزرجمهر ] زنند و بی آسیبی که زنند جامه ٔ او بستانند. (مرزبان نامه ).
ماه را با زفتی و رادی چه کار
در پی خورشید پوید سایه وار.
سعدوارش این جهان و آن جهان
از عوانی و سگی اش وارهان .
پادشاهان را ثنا گویند و مدح
من دعایی میکنم درویش وار.
دور نباشد که خلق روز تصور کنند
گر بنمایی به شب طلعت خورشیدوار.
به شرط آنکه منت بنده وار در خدمت
کمر ببندم و تو شاهوار بنشینی .
سلیمان وار هدهد اهالی سبا و سپاهان را به کرشمه غمخوارگی تفقد نمودن . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص 143).
آبش ز لطافت انگبین وار
بادش ز نشاط زعفران بار.
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ترا گذری بر مقام ما افتد.
شکسته وار به درگاهت آمدم که طبیب
به مومیایی لطف توام نشانی داد.
و من واله وار روی به کوه آوردم . (نفحات جامی ).
نه عیب تست که بیگانه وار میگذری
کسی که زودگسل نیست دیرپیوند است .
نگیرد هیچکس در دامن محشر گریبانت
اگر دامان خود را جمع سازی غنچه وار اینجا.
|| به معنی لیاقت هم گفته اند همچو شاهوار و گوشوار یعنی لائق گوش . (برهان ). شایسته و لائق مانند شاهوار، گوشوار و سزاوار. (از آنندراج ). کلمه ٔ نسبت چون سوگوار ، تقصیروار. (غیاث اللغات ) :
سزاوار اوخلعتی شاهوار
برآراید از طوق و از گوشوار.
آنجا که در شاهوار است نهنگ مردم خوار است . (گلستان ).
سپهرش به جایی رسانید کار
که شد نامورلؤلؤ شاهوار.
|| هفته وار بجای هفته گانه این کلمه را بار اول من در جوانی در حبل المتین کلکته به این معنی دیدم و تعجب کردم . شاید از افغانستان یا پاکستان باشد و فعلاً تا حدی معمول است : روزنامه ٔ هفته وار، مجله ٔ ماهوار. (مؤلف ) . اقساط ماهوار که قلیل الاستعمال است . (مؤلف ). به معنی هر. (مؤلف ). || به معنی صاحب و خداوند. (برهان ) (آنندراج ) (جهانگیری ). ور. آور. ناک . مند. گین . گن . (مؤلف ). مانند امیدوار. عیال وار. راهوار :
بنشین خورشیدوار می خور جمشیدوار
فرخ و امیدوار چون پسر کیقباد.
گرت رغبت آید که انده خوری
کنی سوگواری و ماتم گری .
وآنکه بر عمرش استواری داد
بر مرادش امیدواری داد.
مرد بنا که آن نوازش دید
وعده های امیدوار شنید.
شاید این وار با وار آذری از یک ریشه باشد. وار به آذری یعنی هست ، وارلی یعنی دارنده ، صاحب . (یادداشت مؤلف ). || مقدار همچویک جامه وار و یک کلاه وار یعنی به قدر یک کلاه . (برهان ) (آنندراج ) (از سروری ) (ناظم الاطباء).
- به دست وار ؛ به اندازه ٔ یک وجب :
از چرم ددان به دست واری
بر ناف کشیده چون ازاری .
- تیروار ؛ تیرپرتاب . به مقدار بُرد یک تیر : آواز او از یک تیروار بکشید. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
- خانه وار ؛ به اندازه ٔ یک خانه : خانه واری حصیر از شوشه ٔ زر کشیده افکنده و به در و لعل و پیروزه مرصع کرده . (چهارمقاله ).
- درم وار ؛ به قدر یک درم :
یک درم وار، دید نور سفید
چون سمن در سواد سایه ٔ بید.
- شکم وار ؛ باندازه ٔ یک شکم غذا :
هر کجا چون زمین شکم خواریست
از زمین خورد او شکم واریست .
چرا از پی یک شکم وارتان
گراینده باید به هر سو عنان .
- قبضه وار ؛ به قدر یک قبضه :
قبضه واری شکر بر آن افزود
آن در و آن شکر به یکجا سود.
- کلاه وار، کله وار ؛ به قدر یک کلاه .
هیچ قبایی نبرید آسمان
تا دو کله وار نبرد از میان .
- گریبان وار . (یادداشت مؤلف ).
- میل وار .
- نعره وار ؛ مقدار مسافتی یا راهی که نعره از یکسوی آن بدیگر سوی تواند رسیدن . (یادداشت مؤلف ).
|| بسیارو مکرر. (برهان ). بار بسیار را گویند و وارها به معنی بسیارها باشد. (جهانگیری ). || کرت و مرتبه چنانکه گویند یکوار و دووار یعنی یکمرتبه و دو مرتبه . (برهان ). بدین معنی مرادف بار است . (از آنندراج ) (از جهانگیری ). بار. لهجه ای از بار است رجوع به بار شود. || جا. آوار مرکب از حرف نفی «آ» و«وار» به معنی جا. (از یادداشت مؤلف ). هموار . (از یادداشتهای مؤلف ). و نیز در کلمات : کی وار. نزوار. وازوار. وزوار. اشکنوار. لش وار. بحروار به معنی جای است . (از یادداشتهای مؤلف ). || وار در دشوار بدل خوار است . (یادداشت مؤلف ). || پسوندی که افاده ٔ معنی نمیکند مانند یاروار به معنی یار. (یادداشت مؤلف ). رجوع به یاروار شود. || عدد و شمار از مردم . (منتهی الارب ). || سهم : خانه واری دو تومان . ده واری چهار قران . (یادداشت مؤلف ). دختروار (ارث ). پسروار (ارث ). || بار. (از برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). مقداری که شتر یا خر یا استر و نظیر آنها حمل توانند کرد: شتروار. پیلوار . خروار. اشتروار. پشتوار :
ز مصری و چینی و از پارسی
همی رفت با او شتروارسی .
پر کتان و قصب شد انبارش
زر به صندوق و خز به خروارش .
درآمد درآورد نزدیک شاه
تلی پشته وار از سمور سیاه .
زر پیلوار از تو مقصود نیست
که پیل تو چون پیل محمود نیست .
گفت هزار و هفتصد استاد را شاگردی کردم و چند اشتروار کتاب حاصل کردم . (تذکرةالاولیاء).
مرا غمی است شتروارها به حجره ٔ تن
شتردلی نکنم غم کجا و حجره ٔ من .
اینک برای مزید استفادت قسمتی از ترکیبات پسوند «وار» را در معانی مختلف آن به ترتیب الفبا نقل میکنیم : آتش وار. آرش وار. آزادوار. آزاده وار. آسیاوار. آیینه وار. ابروار. ابروی وار. ابله وار. ابلیس وار. ارتنگ وار. ارژنگ وار. اژدهاوار. اسب وار. استروار. امیدوار. برادروار. برده وار. برق وار. بزرگوار. بنفشه وار. بنده وار. بهشت وار. بهشتی وار. بهیمه وار. بیچاره وار. بیخردوار. پدروار. پرستاروار. پرستنده وار. پرمنش وار. پریوار. پسروار. پلنگ وار. پیرزن وار. پیل وار. تاج وار. ترکوار. تیروار. جائزوار. جامه وار. جمشیدوار. جوان وار. چرخ وار. حلقه وار. خانه وار. خراسانی وار. خروار. خلیل وار. خورشیدوار. دائره وار. دردوار. درم وار. درویش وار. دستوار. دلیروار. دوزخی وار. دوست وار. ذره وار. راهوار. رسول وار. رشته وار. رنگرزوار. راهوار. زاروار. زردشت وار. زرّوار. زمردوار. زمین وار. زهوار. سالاروار. سالوک وار. سایه وار. سبک وار. سراسیمه وار. ستوروار. سزاوار. سعدوار. سعدی وار. سکندروار. سلیمان وار. سوگواروار. سیمرغ وار. شاه وار. شکم وار. شمعوار. شهوار. شیروار. صبح وار. صدف وار. عاجزوار. عجم وار. عجمی وار. عرب وار. عربی وار. عروس وار. عقیق وار. عیاروار. عیال وار. غافل وار. غنچه وار. غواص وار. فراش وار. فرغندوار. فرستاده وار. فرعون وار. فرغنوار. فرهادوار. قلندروار. قلندری وار. قندیل وار. قوس وار. کرخ وار. کاهل وار. کلاه وار. کمان وار. گاورس وار. گستاخ وار. گوشوار. لشکری وار. مادروار. ماه وار. متنکروار. متفحص وار. متحیروار. مردوار. مرغوار. مگس وار. ملک وار. ملوک وار. منافق وار. میل وار. میهمان وار. ناپاکوار. ناسازوار. ناهشیوار. نال وار. نعره وار. وال وار. واله وار. وشی وار. هدف وار. هزبروار. هشیوار. هفته وار. هموار (هاموار). هوشوار. یاقوت وار. یوزوار. یوسف وار.