همدمی
لغتنامه دهخدا
همدمی . [ هََ دَ ] (حامص مرکب ) هم دمی . همدم شدن . یار بودن . دوستی . مهربانی . هم نفسی . همنشینی . مصاحبت :
ای صبا طرف در گلستان کن
همدمی با هزاردستان کن .
بگذار مرا در این خرابی
کز من دم همدمی نیابی .
از سر همدمی و همسالی
نشدی یک زمان از او خالی .
گفتم از همدمی و هم کیشی
نامها را بود به هم خویشی .
- همدمی کردن ؛ موافقت . همکاری کردن :
چرا مر اهل عصیان را به عصیان همدمی کردی
نرفتی یک قدم با اهل ایمان در ره ایمان .
ای صبا طرف در گلستان کن
همدمی با هزاردستان کن .
بگذار مرا در این خرابی
کز من دم همدمی نیابی .
از سر همدمی و همسالی
نشدی یک زمان از او خالی .
گفتم از همدمی و هم کیشی
نامها را بود به هم خویشی .
- همدمی کردن ؛ موافقت . همکاری کردن :
چرا مر اهل عصیان را به عصیان همدمی کردی
نرفتی یک قدم با اهل ایمان در ره ایمان .