هم نفس
لغتنامه دهخدا
هم نفس . [ هََ ن َ ف َ ] (ص مرکب ) رفیق و هم کلام . (آنندراج ). همنشین :
از همنفسی که دل نفور است
عفریت نماید ارچه حور است .
با گرم و سرد عالم و خشک و تر زمان
چون خاک و باد همنفس آب و آذرند.
چو طوطی کلاغش بود همنفس
غنیمت شمارد خلاص از قفس .
|| یار موافق . دوست صمیم :
آمد نفس به آخر یک هم نفس ندارم
هم کمترم ز هیچ و هم هیچکس ندارم .
آن را که خصم ماست شدی یار و هم نفس
باآنکه کم ز ماست شدی یار و آشنا.
پای نهم در عدم بو که به دست آورم
همنفسی تا کند درد دلم را دوا.
کی غمم بودی اگر در غم تو
نفسی همنفسی داشتمی .
نوفل چو به ملک خویش پیوست
با هم نفسان خویش بنشست .
از هم نفسان مرا چراغی است
زآن هیچ نفس زدن نیارم .
با کبوتر باز کی شد هم نفس
کی شود همراز، عنقا با مگس ؟
گوید اندر جهان تویی امروز
گر مرامونسی و همنفسی .
به روی هم نفسان برگ عیش ساخته بود
بر آنچه ساخته بودیم روزگار نساخت .
مقدار یار همنفس چون من نداند هیچکس
ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را.
کجاست هم نفسی تا که شرح غصه دهم
که دل چه می کشد از روزگار هجرانش .
این گل ز بر همنفسی می آید
شادی به دلم از او بسی می آید.
بس زود ملول گشتی از هم نفسان
آه از دل تو که سنگ می بارد از او.
- هم نفس صبح قیامت ؛ کنایه از طول مدت باشد، یعنی همچو قیامت است دردرازی . (برهان ).
- همنفس گردیدن ؛ همدم شدن ، یا موافق برای دیگری شدن :
کاین را بستان و بازپس گرد
با او نفسی دو هم نفس گرد.
|| قرین . همراه :
ای شده جان با جمالت هم نفس
از همه خلقم تو می بایی و بس .
دو آفت بود شاه را هم نفس
که درویش را نیست آن دسترس .
جمالت را جوانی همنفس باد
همیشه بر مرادت دسترس باد.
ما بیغمان مست دل از دست داده ایم
همراز عشق و هم نفس جام باده ایم .
از همنفسی که دل نفور است
عفریت نماید ارچه حور است .
با گرم و سرد عالم و خشک و تر زمان
چون خاک و باد همنفس آب و آذرند.
چو طوطی کلاغش بود همنفس
غنیمت شمارد خلاص از قفس .
|| یار موافق . دوست صمیم :
آمد نفس به آخر یک هم نفس ندارم
هم کمترم ز هیچ و هم هیچکس ندارم .
آن را که خصم ماست شدی یار و هم نفس
باآنکه کم ز ماست شدی یار و آشنا.
پای نهم در عدم بو که به دست آورم
همنفسی تا کند درد دلم را دوا.
کی غمم بودی اگر در غم تو
نفسی همنفسی داشتمی .
نوفل چو به ملک خویش پیوست
با هم نفسان خویش بنشست .
از هم نفسان مرا چراغی است
زآن هیچ نفس زدن نیارم .
با کبوتر باز کی شد هم نفس
کی شود همراز، عنقا با مگس ؟
گوید اندر جهان تویی امروز
گر مرامونسی و همنفسی .
به روی هم نفسان برگ عیش ساخته بود
بر آنچه ساخته بودیم روزگار نساخت .
مقدار یار همنفس چون من نداند هیچکس
ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را.
کجاست هم نفسی تا که شرح غصه دهم
که دل چه می کشد از روزگار هجرانش .
این گل ز بر همنفسی می آید
شادی به دلم از او بسی می آید.
بس زود ملول گشتی از هم نفسان
آه از دل تو که سنگ می بارد از او.
- هم نفس صبح قیامت ؛ کنایه از طول مدت باشد، یعنی همچو قیامت است دردرازی . (برهان ).
- همنفس گردیدن ؛ همدم شدن ، یا موافق برای دیگری شدن :
کاین را بستان و بازپس گرد
با او نفسی دو هم نفس گرد.
|| قرین . همراه :
ای شده جان با جمالت هم نفس
از همه خلقم تو می بایی و بس .
دو آفت بود شاه را هم نفس
که درویش را نیست آن دسترس .
جمالت را جوانی همنفس باد
همیشه بر مرادت دسترس باد.
ما بیغمان مست دل از دست داده ایم
همراز عشق و هم نفس جام باده ایم .