هم عنان
لغتنامه دهخدا
هم عنان . [ هََ ع ِ ] (ص مرکب ) دو سوار که با یک سرعت و به یک راه روند. || همراه و برابر و هم سیر. (برهان ) :
شادی و سلامتی و رادی
با تو همه ساله هم عنان باد.
ز چرخ ار همرکاب افتَدْش ننگ است
ز باد ار همعنان گردَدْش عار است .
گهی به کوه شدی هم حدیث من پروین
گهی به دشت شدی هم عنان من صرصر.
عنایت ازلی هم عنان عقلم باد
که از عنا برهاند به حشر از حشرم .
هر کجا باشد جهان لشکر کشد بر خصم ملک
نصرت و تأیید باشد هم عنان و هم رکاب .
ز آستان تو سر بر فلک توان افراخت
نه این فلک ، فلکی همعنان علیین .
پویم پی کاروان وسواس
غم بدرقه هم عنان ببینم .
شه سکندر قدر و اندر موکبش
خضر و موسی هم عنان بینی به هم .
کام بختش چون دعای مادران
در اجابت هم عنان ملک باد.
زمین زیر عنانش گاو ریش است
اگرچه هم عنان گاومیش است .
تا نگردد جان ما از عیب دور
کی شود با عاشقانت هم عنان ؟
بحر تلخ و بحر شیرین هم عنان
در میانْشان برزخ لایبغیان .
دست ملوک لازم فتراک دولتت
چون پای در رکاب نهی بخت هم عنان .
هزار چاره بکردم که هم عنان تو گردم
تو پهلوان تر از آنی که در کمند من افتی .
اگرچه در طلبت هم عنان باد شمالم
به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم .
شادی و سلامتی و رادی
با تو همه ساله هم عنان باد.
ز چرخ ار همرکاب افتَدْش ننگ است
ز باد ار همعنان گردَدْش عار است .
گهی به کوه شدی هم حدیث من پروین
گهی به دشت شدی هم عنان من صرصر.
عنایت ازلی هم عنان عقلم باد
که از عنا برهاند به حشر از حشرم .
هر کجا باشد جهان لشکر کشد بر خصم ملک
نصرت و تأیید باشد هم عنان و هم رکاب .
ز آستان تو سر بر فلک توان افراخت
نه این فلک ، فلکی همعنان علیین .
پویم پی کاروان وسواس
غم بدرقه هم عنان ببینم .
شه سکندر قدر و اندر موکبش
خضر و موسی هم عنان بینی به هم .
کام بختش چون دعای مادران
در اجابت هم عنان ملک باد.
زمین زیر عنانش گاو ریش است
اگرچه هم عنان گاومیش است .
تا نگردد جان ما از عیب دور
کی شود با عاشقانت هم عنان ؟
بحر تلخ و بحر شیرین هم عنان
در میانْشان برزخ لایبغیان .
دست ملوک لازم فتراک دولتت
چون پای در رکاب نهی بخت هم عنان .
هزار چاره بکردم که هم عنان تو گردم
تو پهلوان تر از آنی که در کمند من افتی .
اگرچه در طلبت هم عنان باد شمالم
به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم .