هلیدن
لغتنامه دهخدا
هلیدن . [ هَِ دَ ] (مص )گذاشتن . (برهان ). هشتن . به جایی نهادن :
به یک حمله از جایشان بگسلد
چو بگسستشان بر زمین کی هلد؟
از بند شبانروزی بیرون نهلَدْشان
تا خون برود از تنشان پاک به یک بار.
|| فروگذاشتن . (برهان ). شاهدی برای این معنی نیست . || واگذاشتن . رها کردن . به حال خود گذاشتن :
آن را بدو بهل که همی گوید
من دیده ام فقیه بخارا را.
ورش همچنان روزگاری هلی
به گردونش از بیخ برنگسلی .
چرخ زن را خدای کرد بحل
قلم و لوح گو به مرد: بهل .
بهلیدش چنانکه هست ، افتد
که بلا بیند ار به دست افتد.
- بازهلیدن ؛ واگذاشتن . بازگذاشتن :
جهان را بدان بازهل کآفرید
وز او آمد این آفرینش پدید.
- به هم هلیدن ؛ بستن . برهم گذاشتن :
بهل کتاب را به هم که مرد درس نیستم
به حفظ کِشت عمر خود کم از مترس نیستم .
و رجوع به هشتن شود.
به یک حمله از جایشان بگسلد
چو بگسستشان بر زمین کی هلد؟
از بند شبانروزی بیرون نهلَدْشان
تا خون برود از تنشان پاک به یک بار.
|| فروگذاشتن . (برهان ). شاهدی برای این معنی نیست . || واگذاشتن . رها کردن . به حال خود گذاشتن :
آن را بدو بهل که همی گوید
من دیده ام فقیه بخارا را.
ورش همچنان روزگاری هلی
به گردونش از بیخ برنگسلی .
چرخ زن را خدای کرد بحل
قلم و لوح گو به مرد: بهل .
بهلیدش چنانکه هست ، افتد
که بلا بیند ار به دست افتد.
- بازهلیدن ؛ واگذاشتن . بازگذاشتن :
جهان را بدان بازهل کآفرید
وز او آمد این آفرینش پدید.
- به هم هلیدن ؛ بستن . برهم گذاشتن :
بهل کتاب را به هم که مرد درس نیستم
به حفظ کِشت عمر خود کم از مترس نیستم .
و رجوع به هشتن شود.