نغز
لغتنامه دهخدا
نغز.[ ن َ ] (ص ) خوب . نیک . نیکو. (برهان قاطع). چیزی نیکو و زیبا و بدیع و عجب از نیکوئی . هر چیز عجیب از نیکوئی . (یادداشت مؤلف از فرهنگ اسدی ). هر چیزی عجیب و بدیع که دیدنش خوش آید. (برهان قاطع) :
یکی نغز گردون چوبین بساخت
به گرد اندرش تیغها در نشاخت .
به مریم فرستادو چندی گهر
یکی نغز طاووس کرده به زر.
سیاوش یکی جایگه ساخت نغز
پسندیده ٔ مردم پاک مغز.
بر جوی منشین و جای چنین
بدین باغ نغز اندر آی و ببین .
فرازش یکی نغز طاووس نر
طرازنده از گونه گونه گهر.
دو صف سروبن دید وآبی و نار
زده نغز دکانی از هر کنار.
به بازار بتخانه ای نغز دید
که بود از بلندی سرش ناپدید.
قدرت ز برای کار تو ساخت
این قبه ٔ نغز بی کران را.
کرا دل دهد کز چنین جای نغز
نهد پای خود را در آن پای لغز.
چرخ با این اختران نغز و خوش و زیباستی
صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی .
|| شیوا. (یادداشت مؤلف ). بدیع. تازه . دلنشین :
زبان آوری بود بسیارمغز
که او برگشادی سخنهای نغز.
کنون ای سخنگوی بیدارمغز
یکی داستانی بیارای نغز.
چو سالار شاه این سخن های مغز
بخواندببیند که پاکیزه نغز.
مطربا آن غزل نغز و دل آویز بیار
ور ندانی بشنو تا غزلی گویم باز.
ز بلبل سرود خوش ز صلصل نوای نغز
ز ساری حدیث خوب ز قمری خروش زار.
روزگاری کآن حکیمان و سخنگویان بدند
بوده هر یک را به شعر نغز گفتن اشتهی .
برزن غزلی نغز و دل انگیز و دل افروز
ور نیست ترا بشنو و از مرغ بیاموز.
کاین فاخته ز آن گَوز و دگر فاخته ز آن گَوز
بر قافیه ٔ نغز همی خوانند اشعار.
چون او به خرگاه رسید حدیثی آغاز کرد و سخت سره و نغز حدیثی بود. (تاریخ بیهقی ). تا حدیث تمام کرد سخت سره و نغز. (تاریخ بیهقی ص 122).
گرگ گیا بره ست و بره گرگ را گیا
این نکته یاد گیر که نغز است و نادره .
در شعر ز تکرار سخن باک نباشد
زیرا که خوش آید سخن نغز به تکرار.
و این سحرها که بیدپای برهمن کرده است در فراهم کردن این مجموعات و تلفیقات نغز و عجیب ... از آن ظاهرتر است که در باب آن به تحسین حاجت افتد. (کلیله و دمنه ).
سرّ سخنان نغز خاقانی
از خواجه شنو که علمش او دارد.
تا به هر گوش دل انگیز و دل آویز بود
غزل نغز و سماع خوش و آوای حزین .
بیانی که نغز است فرزانه داند
کمانی که سخت است بازو شناسد.
تا تو لب بسته گشادی نفس
یک سخن نغز نگفتی به کس .
|| جالب . که جلب توجه کند. که مورد توجه واقع شود :
یک اندیشه ٔ او همی نغز نیست
تو گوئی به سرش اندرون مغز نیست .
ولیکن یکی داستان است نغز
اگر بشنودمردم پاک مغز.
زبانی که اندر سرش مغز نیست
اگر در ببارد همان نغز نیست .
|| بدیع. عجیب . (فرهنگ اسدی ص 175). غریب . طرفه . عجب :
یکی نغز بازی کند روزگار
که بنشاندت پیش آموزگار.
بر من بیچاره گشت سال و ماه و روزو شب
کارها کردند بس نغز و عجب چون بوالعجب .
یا نخل بندی کرد شب ها خوشه ٔ پروین رطب
کآن صنعت نغز ای عجب کرده ست خندان صبح را.
هر دم ازین باغ بری می رسد
نغزتر از نغزتری می رسد.
|| شایسته . ملایم .مطبوع :
فرستاده را نغز پاسخ دهیم
بدین آشتی رای فرخ نهیم .
تو دانی که کاووس را مغز نیست
به تیزی سخن گفتنش نغز نیست .
|| جمیل . زیبا. مقابل زشت و قبیح . (یادداشت مؤلف ) :
ای غالیه زلفین ماه پیکر
عیار و سیه چشم و نغز دلبر.
ز او عالم خرف را برنای نغز یابی
زاو گنبد کهن را دوران تازه بینی .
هنر را باز دانستم ز آهو
همیدون نغز را از زشت نیکو.
قسمت حق است مه را روی نغز
داده ٔ بخت است گل را بوی نغز.
بگفت آنجا پری رویان نغزند
چو گل بسیار شد پیلان بلغزند.
|| خوب . نیکو. (اوبهی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). مطلوب . پسندیده :
چه گفت آن خردمند پاکیزه مغز
کجا داستان زد ز پیوند نغز.
هر آنکس که اندر سرش مغز نیست
همه رای و گفتار او نغز نیست .
ز رهام و از بیژن تیزمغز
نیاید به گیتی یکی کار نغز.
و آشفته کنی به دست بی دادی
احوال بنظم و نغز و رامش را.
گر چه همه دلکش اند از همه گل نغزتر
کو عرق مصطفی است و آن دگران آب و خاک .
|| لطیف . (اوبهی ) (یادداشت مؤلف از فرهنگ اسدی ) :
سوم آنکه دیدی تو کرباس نغز
گرفته ورا چار پاکیزه مغز.
فرستادش افکندن و خوردنی
همان پوشش نغز و گستردنی .
خرد باید اندر سر مرد و مغز
نباید مرا چون تو دستار نغز.
|| املس . (یادداشت مؤلف ). || تازه . لطیف . شاداب :
هست از شکوفه نغزتر و شوخ دیده تر
خاقانی از شکوفه امید وفا مدار.
|| صاف . روشن . (ناظم الاطباء). || لذیذ. مطبوع . مأکول . خوشگوار. خوش مزه :
نهادند خوان با خورشهای نغز
بنزد شهنشاه پاکیزه مغز.
به موبد چنین گفت ، کای پاک مغز
ترا کردم این لقمه ٔ خوب و نغز.
تو مغز نغز و میوه ٔ خوشبو همی خوری
و ایشان سفال بی مزه و برگ می چرند.
مغز نغز و قشرها مغفور از او
مغز را پس چون بسوزد دور از او.
|| خوش . (انجمن آرا). رجوع به نغزبوی شود :
قسمت حق است مه را روی نغز
داده ٔ بخت است گل را بوی نغز.
|| شیرین : زن کنیزکان داشت ... یکی نغز بذله . (کلیله و دمنه ). رجوع به نغزکار و نغزگفتار شود. || چابک . (اوبهی ) (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). چست . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) :
یکی باره ٔ گامزن خواست نغز
بدان برنشست آن گو پاک مغز.
|| ماهر. خوب .طرفه :
بگفتش که رامشگری بر در است
ابا بربط و نغز رامشگر است .
|| کمیاب . نادر. (از ناظم الاطباء). || (ق ) نیکو. نیک . خوب . (برهان قاطع). صواب :
آن کت کلوخ روی لقب کرد نغز کرد
ایرا لقب گران نبودبر دل فغاک .
نوروز فرخ آمد و نغز آمد و هژیر
با طالع سعادت و با کوکب منیر.
نغز گفت آن حکیم دوراندیش
از هنر هر چه بیش دشمن بیش .
نغز گفت آن بت ترسابچه ٔ باده فروش
شادی روی کسی خور که صفایی دارد.
که آن خرد مایه بضاعت که ما
گرفتیم از ایشان به حکم بها،
نهانی به بنگاه ایشان برید
کم و بیش را سوی آن ننگرید،
به آهستگی چاره ٔ آن کنید
که دربارشان نغز پنهان کنید.
یکی نغز گردون چوبین بساخت
به گرد اندرش تیغها در نشاخت .
به مریم فرستادو چندی گهر
یکی نغز طاووس کرده به زر.
سیاوش یکی جایگه ساخت نغز
پسندیده ٔ مردم پاک مغز.
بر جوی منشین و جای چنین
بدین باغ نغز اندر آی و ببین .
فرازش یکی نغز طاووس نر
طرازنده از گونه گونه گهر.
دو صف سروبن دید وآبی و نار
زده نغز دکانی از هر کنار.
به بازار بتخانه ای نغز دید
که بود از بلندی سرش ناپدید.
قدرت ز برای کار تو ساخت
این قبه ٔ نغز بی کران را.
کرا دل دهد کز چنین جای نغز
نهد پای خود را در آن پای لغز.
چرخ با این اختران نغز و خوش و زیباستی
صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی .
|| شیوا. (یادداشت مؤلف ). بدیع. تازه . دلنشین :
زبان آوری بود بسیارمغز
که او برگشادی سخنهای نغز.
کنون ای سخنگوی بیدارمغز
یکی داستانی بیارای نغز.
چو سالار شاه این سخن های مغز
بخواندببیند که پاکیزه نغز.
مطربا آن غزل نغز و دل آویز بیار
ور ندانی بشنو تا غزلی گویم باز.
ز بلبل سرود خوش ز صلصل نوای نغز
ز ساری حدیث خوب ز قمری خروش زار.
روزگاری کآن حکیمان و سخنگویان بدند
بوده هر یک را به شعر نغز گفتن اشتهی .
برزن غزلی نغز و دل انگیز و دل افروز
ور نیست ترا بشنو و از مرغ بیاموز.
کاین فاخته ز آن گَوز و دگر فاخته ز آن گَوز
بر قافیه ٔ نغز همی خوانند اشعار.
چون او به خرگاه رسید حدیثی آغاز کرد و سخت سره و نغز حدیثی بود. (تاریخ بیهقی ). تا حدیث تمام کرد سخت سره و نغز. (تاریخ بیهقی ص 122).
گرگ گیا بره ست و بره گرگ را گیا
این نکته یاد گیر که نغز است و نادره .
در شعر ز تکرار سخن باک نباشد
زیرا که خوش آید سخن نغز به تکرار.
و این سحرها که بیدپای برهمن کرده است در فراهم کردن این مجموعات و تلفیقات نغز و عجیب ... از آن ظاهرتر است که در باب آن به تحسین حاجت افتد. (کلیله و دمنه ).
سرّ سخنان نغز خاقانی
از خواجه شنو که علمش او دارد.
تا به هر گوش دل انگیز و دل آویز بود
غزل نغز و سماع خوش و آوای حزین .
بیانی که نغز است فرزانه داند
کمانی که سخت است بازو شناسد.
تا تو لب بسته گشادی نفس
یک سخن نغز نگفتی به کس .
|| جالب . که جلب توجه کند. که مورد توجه واقع شود :
یک اندیشه ٔ او همی نغز نیست
تو گوئی به سرش اندرون مغز نیست .
ولیکن یکی داستان است نغز
اگر بشنودمردم پاک مغز.
زبانی که اندر سرش مغز نیست
اگر در ببارد همان نغز نیست .
|| بدیع. عجیب . (فرهنگ اسدی ص 175). غریب . طرفه . عجب :
یکی نغز بازی کند روزگار
که بنشاندت پیش آموزگار.
بر من بیچاره گشت سال و ماه و روزو شب
کارها کردند بس نغز و عجب چون بوالعجب .
یا نخل بندی کرد شب ها خوشه ٔ پروین رطب
کآن صنعت نغز ای عجب کرده ست خندان صبح را.
هر دم ازین باغ بری می رسد
نغزتر از نغزتری می رسد.
|| شایسته . ملایم .مطبوع :
فرستاده را نغز پاسخ دهیم
بدین آشتی رای فرخ نهیم .
تو دانی که کاووس را مغز نیست
به تیزی سخن گفتنش نغز نیست .
|| جمیل . زیبا. مقابل زشت و قبیح . (یادداشت مؤلف ) :
ای غالیه زلفین ماه پیکر
عیار و سیه چشم و نغز دلبر.
ز او عالم خرف را برنای نغز یابی
زاو گنبد کهن را دوران تازه بینی .
هنر را باز دانستم ز آهو
همیدون نغز را از زشت نیکو.
قسمت حق است مه را روی نغز
داده ٔ بخت است گل را بوی نغز.
بگفت آنجا پری رویان نغزند
چو گل بسیار شد پیلان بلغزند.
|| خوب . نیکو. (اوبهی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). مطلوب . پسندیده :
چه گفت آن خردمند پاکیزه مغز
کجا داستان زد ز پیوند نغز.
هر آنکس که اندر سرش مغز نیست
همه رای و گفتار او نغز نیست .
ز رهام و از بیژن تیزمغز
نیاید به گیتی یکی کار نغز.
و آشفته کنی به دست بی دادی
احوال بنظم و نغز و رامش را.
گر چه همه دلکش اند از همه گل نغزتر
کو عرق مصطفی است و آن دگران آب و خاک .
|| لطیف . (اوبهی ) (یادداشت مؤلف از فرهنگ اسدی ) :
سوم آنکه دیدی تو کرباس نغز
گرفته ورا چار پاکیزه مغز.
فرستادش افکندن و خوردنی
همان پوشش نغز و گستردنی .
خرد باید اندر سر مرد و مغز
نباید مرا چون تو دستار نغز.
|| املس . (یادداشت مؤلف ). || تازه . لطیف . شاداب :
هست از شکوفه نغزتر و شوخ دیده تر
خاقانی از شکوفه امید وفا مدار.
|| صاف . روشن . (ناظم الاطباء). || لذیذ. مطبوع . مأکول . خوشگوار. خوش مزه :
نهادند خوان با خورشهای نغز
بنزد شهنشاه پاکیزه مغز.
به موبد چنین گفت ، کای پاک مغز
ترا کردم این لقمه ٔ خوب و نغز.
تو مغز نغز و میوه ٔ خوشبو همی خوری
و ایشان سفال بی مزه و برگ می چرند.
مغز نغز و قشرها مغفور از او
مغز را پس چون بسوزد دور از او.
|| خوش . (انجمن آرا). رجوع به نغزبوی شود :
قسمت حق است مه را روی نغز
داده ٔ بخت است گل را بوی نغز.
|| شیرین : زن کنیزکان داشت ... یکی نغز بذله . (کلیله و دمنه ). رجوع به نغزکار و نغزگفتار شود. || چابک . (اوبهی ) (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). چست . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) :
یکی باره ٔ گامزن خواست نغز
بدان برنشست آن گو پاک مغز.
|| ماهر. خوب .طرفه :
بگفتش که رامشگری بر در است
ابا بربط و نغز رامشگر است .
|| کمیاب . نادر. (از ناظم الاطباء). || (ق ) نیکو. نیک . خوب . (برهان قاطع). صواب :
آن کت کلوخ روی لقب کرد نغز کرد
ایرا لقب گران نبودبر دل فغاک .
نوروز فرخ آمد و نغز آمد و هژیر
با طالع سعادت و با کوکب منیر.
نغز گفت آن حکیم دوراندیش
از هنر هر چه بیش دشمن بیش .
نغز گفت آن بت ترسابچه ٔ باده فروش
شادی روی کسی خور که صفایی دارد.
که آن خرد مایه بضاعت که ما
گرفتیم از ایشان به حکم بها،
نهانی به بنگاه ایشان برید
کم و بیش را سوی آن ننگرید،
به آهستگی چاره ٔ آن کنید
که دربارشان نغز پنهان کنید.